همى ز ايدر امشب نخواهد گذشت * سخن گفتن و راى بسيار گشت
براهام گفتش كه رو بىدرنگ * بگويش كه اين جايگاهيست تنگ
جهوديست درويش و شب گرسنه * بخسپد همى بر زمين برهنه
بگفتند و بهرام گفت ار سپنج * نيابم بدين خانه آيدت رنج
بدين در بخسپم نجويم سراى * نخواهم به چيزى دگر كرد راى
براهام گفت اى نبرده سوار * همى رنجه دارى مرا خوار خوار
بخسپى و چيزت بدزدد كسى * ازان رنجه دارى مرا تو بسى
به خانه در آى ار جهان تنگ شد * همه كار بىبرگ و بىرنگ شد
به پيمان كه چيزى نخواهى ز من * ندارم بمرگ آبچين و كفن
هم امشب ترا و نشست ترا * خورش بايد و نيست چيزى مرا
گر اين اسپ سرگين و آب افگند * و گر خشت اين خانه را بشكند
بشبگير سرگينش بيرون كنى * بروبى و خاكش بهامون كنى
همان خشت را نيز تاوان دهى * چو بيدار گردى ز خواب آن دهى
به دو گفت بهرام پيمان كنم * برين رنجها سر گروگان كنم
فرود آمد و اسپ را با لگام * ببست و بر آهخت تيغ از نيام
نمد زين بگسترد و بالينش زين * بخفت و دو پايش كشان بر زمين
جهود آن در خانه از پس ببست * بياورد خوان و به خوردن نشست
ازان پس ببهرام گفت اى سوار * چو اين داستان بشنوى ياد دار
بگيتى هر انكس كه دارد خورد * سوى مردم بىنوا ننگرد
به دو گفت بهرام كاين داستان * شنيد ستم از گفتهء باستان
شنيدم بگفتار و ديدم كنون * كه بر خواندى از گفتهء رهنمون
مى آورد چون خورده شد نان جهود * ازان مى ورا شادمانى فزود
خروشيد كاى رنج ديده سوار * برين داستان كهن گوش دار
كه هر كس كه دارد دلش روشنست * درم پيش او چون يكى جوشنست
كسى كو ندارد بود خشك لب * چنانچون توى گرسنه نيم شب
به دو گفت بهرام كاين بس شگفت * بگيتى مرين ياد بايد گرفت
كه از جام يا بى سر انجام نيك * خنك ميگسار و مى و جام نيك
چو از كوه خنجر بر آورد هور * گريزان شد از خانه بهرام گور
بران چرمهء ناچران زين نهاد * چه زين از برش خشك بالين نهاد
بيامد براهام گفت اى سوار * بگفتار خود بر كنون پاى دار
تو گفتى كه سرگين اين بارگى * بجاروب روبم بيكبارگى
كنون آنچ گفتى بروب و ببر * برنجم ز مهمان بيدادگر
به دو گفت بهرام شو پايكار * بياور كه سرگين كشد بر كنار
دهم زر كه تا خاك بيرون برد * وزين خانهء تو بهامون برد
به دو گفت من كس ندارم كه خاك * برو بد برد ريزد اندر مغاك
تو پيمان كه كردى بكژّى مبر * نبايد كه خوانمت بيدادگر
چو بهرام بشنيد ازو اين سخن * يكى تازه انديشه افگند بن