تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 934

مساهمون:

ص٩٣٤
چو بشنيد شاه آن پسند آمدش * همان درد را سودمند آمدش
بياورد سيصد عمارى و مهد * گذر كرد بر سوى درياى شهد
شب و روز بودى بمهد اندرون * ز بينيش گه گه همى رفت خون
چو نزديكى چشمهء سو رسيد * برون آمد از مهد و دريا بديد
ازان آب لختى بسر بر نهاد * ز يزدان نيكى دهش كرد ياد
زمانى نيامد ز بينيش خون * بخورد و بياسود با رهنمون
منى كرد و گفت اينت آيين و راى * نشستن چه بايست چندين بجاى
چو گردنكشى كرد شاه رمه * كه از خويشتن ديد نيكى همه
ز دريا بر آمد يكى اسپ خنگ * سرين گرد چون گور و كوتاه لنگ
دوان و چو شير ژيان پر ز خشم * بلند و سيه خايه و زاغ چشم
كشان دم در پاى با يال و بش * سيه سم ّ و كفك افگن و شير كش
چنين گفت با مهتران يزدگرد * كه اين را سپاه اندر آريد گرد
بشد گرد چوپان و ده كرّه تاز * يكى زين و پيچان كمند دراز
چه دانست راز جهاندار شاه * كه آوردى اين اژدها را به راه
فرو ماند چوپان و لشكر همه * بر آشفت ازان شهريار رمه
هم انگاه برداشت زين و لگام * بنزديك آن اسپ شد شادكام
چنان رام شد خنگ بر جاى خويش * كه ننهاد دست از پس و پاى پيش
ز شاه جهاندار بستد لگام * بزين بر نهادن همان گشت رام
چو زين بر نهادش بر آهخت تنگ * نجنبيد بر جاى تازان نهنگ
پس پاى او شد كه بنددش دم * خروشان شد آن بارهء سنگ سم
بغريد و يك جفته زد بر برش * به خاك اندر آمد سر و افسرش
ز خاك آمد و خاك شد يزدگرد * چه جويى تو زين بر شده هفت گرد
چو از گردش او نيابى رها * پرستيدن او نيارد بها
بيزدان گراى و به دو كن پناه * خداوند گردنده خورشيد و ماه
چو او كشته شد اسپ آبى چو گرد * بيامد بدان چشمهء لاژورد
به آب اندرون شد تنش ناپديد * كس اندر جهان اين شگفتى نديد
ز لشكر خروشى بر آمد چو كوس * كه شاها زمان آوريدت بطوس
همه جامه‌ها را بكردند چاك * همى ريختند از بر يال خاك
ازان پس بكافيد موبد برش * ميان تهيگاه و مغز سرش
بيا گند يك سر بكافور و مشك * بديبا تنش را بكردند خشك
بتابوت زرّين و در مهد ساج * سوى پارس شد آن خداوند تاج
چنين است رسم سراى بلند * چو آرام يا بى بترس از گزند
تو رامى و با تو جهان رام نيست * چو نان خورده آيد به از جام نيست
پرستيدن دين بهست از گناه * چو باشد كسى را بدين پايگاه

[ نشاندن بزرگان ، خسرو را به تخت ]

چو در دخمه شد شهريار جهان * ز ايران برفتند گريان مهان
كنارنگ با موبد و پهلوان * هشيوار دستور روشن روان