همه زار با شاه گريان شدند * ابى آتش از درد بريان شدند
زبان بر گشادند زان پس ز بند * كه اى پر هنر شهريار بلند
همه در جهان خاك را آمديم * نه جوياى ترياك را آمديم
بميرد كسى كو ز مادر بزاد * زِهِش چون ستم بينم و مرگ داد
بمنذر چنين گفت بهرام گور * كه اكنون چو شد روز ما تار و تور
ازين تخمه گر نام شاهنشهى * گسسته شود بگسلد فرّهى
ز دشت سواران بر آرند خاك * شود جاى بر تازيان بر مغاك
بر انديشه باشيد و يارى كنيد * بمرگ پدر سوكوارى كنيد
ز بهرام بشنيد منذر سخن * به مردى يكى پاسخ افگند بن
چنين گفت كاين روزگار منست * برين دشت روز شكار منست
تو بر تخت بنشين و نظّاره باش * همه ساله با تاج و با ياره باش
همه نامداران برين هم سخن * كه نعمان و منذر فگندند بن
ز پيش جهانجوى بر خاستند * همه تاختن را بياراستند
بفرمود منذر بنعمان كه رو * يكى لشكرى ساز شيران نو
ز شيبان و از قيسيان ده هزار * فراز آر گرد از در كار زار
من ايرانيان را نمايم كه شاه * كدامست با تاج و گنج و سپاه
بياورد نعمان سپاهى گران * همه تيغ داران و نيزه وران
بفرمود تا تاختنها برند * همه روى كشور بپى بسپرند
ره شورستان تا در طيسفون * زمين خيره شد زير نعل اندرون
زن و كودك و مرد بردند اسير * كس آن رنجها را نبد دستگير
پر از غارت و سوختن شد جهان * چو بيكار شد تخت شاهنشهان
پس آگاهى آمد بروم و بچين * به ترك و بهند و بمكران زمين
كه شد تخت ايران ز خسرو تهى * كسى نيست زيباى شاهنشهى
همه تاختن را بياراستند * به بيدادى از جاى برخاستند
چو از تخم شاهنشهان كس نبود * كه يارست تخت كيى را بسود
بايران همى هر كسى دست آخت * بشاهنشهى تيز گردن فراخت
[ نامه نوشتن ايرانيان به منذر و پاسخ آن ]
چو ايرانيان آگهى يافتند * يكايك سوى چاره بشتافتند
چو گشتند زان رنج يك سر ستوه * نشستند يك با دگر همگروه
كه اين كار ز اندازه اندر گذشت * ز روم و ز هند و سواران دشت
يكى چاره بايد كنون ساختن * دل و جان ازين كار پرداختن
بجستند موبد فرستادهيى * سخن گوى و بينا دل آزادهيى
كجا نام آن گو جوانوى بود * دبيرى بزرگ و سخن گوى بود
بدان تا بنزديك منذر شود * سخن گويد و گفت او بشنود
بمنذر بگويد كه اى سر فراز * جهان را بنام تو بادا نياز
نگهدار ايران و نيران توى * بهر جاى پشت دليران توى
چو اين تخت بىشاه و بىتاج شد * ز خون مرز چون پرّ درّاج شد