تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 932

مساهمون:

ص٩٣٢
هم اندر زمان زود پاسخ نوشت * سخنهاى با مغز و فرّخ نوشت
چنين گفت كاى مهتر نامور * نگر سر نپيچى ز راه پدر
بنيك و بد شاه خرسند باش * پرستنده باش و خردمند باش
بديها بصبر از مهان بگذرد * سر مرد بايد كه دارد خرد
سپهر روان را چنين است راى * تو با راى او هيچ مفزاى پاى
دلى را پر از مهر دارد سپهر * دلى پر ز كين و پر آژنگ چهر
جهاندار گيتى چنين آفريد * چنان كو چماند ببايد چميد
ازين پس ترا هرچ آيد به كار * ز دينار و ز گوهر شاهوار
فرستم نگر دل ندارى برنج * نير زد پراگنده رنج تو گنج
ز دينار گنجى كنون ده هزار * فرستادم اينك ز بهر نثار
پرستار كو رهنماى تو بود * بپرده درون دلگشاى تو بود
فرستادم اينك بنزديك تو * كه روشن كند جان تاريك تو
هر انگه كه دينار بردى به كار * گرانى مكن هيچ بر شهريار
كه ديگر فرستمت بسيار نيز * وزين پادشاهى ز هر گونه چيز
پرستنده باش و ستاينده باش * به كار پرستش فزاينده باش
تو آن خوى بد را ز شاه جهان * جدا كرد نتوانى اندر نهان
فرستاد زان تازيان ده سوار * سخن گوى و بينا دل و دوستدار
رسيدند نزديك بهرامشاه * ابا بدره و برده و نيك خواه
خردمند بهرام زان شاد شد * همه دردها بر دلش باد شد
و زان پس بدان پند شاه عرب * پرستش بدى كار او روز و شب

[ بند كردن يزدگرد بهرام را و باز آمدن او به نزد منذر ]

چنان بد كه يك روز در بزمگاه * همى بود بر پاى در پيش شاه
چو شد تيره بر پاى خواب آمدش * هم از ايستادن شتاب آمدش
پدر چون بديدش بهم برده چشم * بتندى يكى بانگ برزد بخشم
بدژخيم فرمود كو را ببر * كزين پس نبيند كلاه و كمر
به دو خانه زندان كن و باز گرد * نزيبد برو گاه و ننگ و نبرد
بايوان همى بود خسته جگر * نديد اندران سال روى پدر
مگر مهر و نوروز و جشن سده * كه او پيش رفتى ميان رده
چنان بد كه طينوش رومى ز راه * فرستاده آمد بنزديك شاه
ابا بدره و برده و باژ روم * فرستاد قيصر بآباد بوم
چو امد شهنشاه بنواختش * سزاوار او جايگه ساختش
فرستاد بهرام زى او پيام * كه اى مرد بيدار گسترده كام
ز كهتر به چيزى بيازرد شاه * ازو دور گشتم چنين بىگناه
تو خواهش كنى گر ترا بخشدم * مگر بخت پژمرده بدرخشدم
سوى دايگانم فرستد مگر * كه منذر مرا به زمام و پدر
چو طينوش بشنيد پيغام اوى * بر آورد ازان آرزو كام اوى
دل آزار بهرام زان شاد گشت * و زان بند بىمايه آزاد گشت