تو گفتيم باشى خداوند مرز * كه اين مرز را از تو ديديم ارز
كنون غارت از تست و خون ريختن * بهر جاى تاراج و آويختن
نبودى ازين پيش تو بد كنش * ز نفرين بترسيدى و سر زنش
نگه كن بدين تا پسند آيدت * بپيران سر اين سودمند آيدت
جز از تو زبر داورى ديگرست * كز انديشهء برتران برترست
بگويد فرستاده چيزى كه ديد * سخن نيز كز كاردانان شنيد
جوانوى دانا ز پيش سران * بيامد سوى دشت نيزه وران
بمنذر سخن گفت و نامه بداد * سخنهاى ايرانيان كرد ياد
سخنهاش بشنيد شاه عرب * بپاسخ برو هيچ نگشاد لب
چنين گفت كاى دانشى چاره جوى * سخن زين نشان با شهنشاه گوى
بگوى اين كه گفتى ببهرامشاه * چو پاسخ بجويى نمايدت راه
فرستاد با او يكى نامدار * جوانوى شد تا در شهريار
چو بهرام را ديد داننده مرد * برو آفريننده را ياد كرد
ازان برز و بالا و آن يال و كفت * فرو ماند بينا دل اندر شگفت
همى مى چكد گويى از روى اوى * همى بوى مشك آيد از موى اوى
سخن گوى بىفرّ و بىهوش گشت * پيامش سراسر فراموش گشت
بدانست بهرام كو خيره شد * ز ديدار چشم و دلش تيره شد
بپرسيد بسيار و بنواختش * به خوبى بر تخت بنشاختش
چو گستاخ شد زو بپرسيد شاه * كز ايران چرا رنجه گشتى به راه
فرستاد با او يكى پر خرد * كه او را بنزديك منذر برد
بگويد كه آن نامه پاسخ نويس * بپاسخ سخنهاى فرّخ نويس
و زان پس نگر تا چه دارد پيام * از و بشنود پاسخ او تمام
بيامد جوانو سخنها بگفت * رخ منذر از راى او بر شكفت
چو بشنيد زان مرد بينا سخن * مر آن نامه را پاسخ افگند بن
جوانوى را گفت كاى پر خرد * هرانكس كه بد كرد كيفر برد
شنيدم همه هرچ دادى پيام * و زان نامداران كه كردى سلام
چنين گوى كاين بد كه كرد از نخست * كه بيهوده پيكار بايست جست
شهنشاه بهرام گور ايدرست * كه با فرّ و برزست و با لشكرست
ز سوراخ چون مار بيرون كشيد * همى دامن خويش در خون كشيد
گر ايدونك من بودمى راى زن * بايرانيان بر نبودى شكن
جوانوى روى شهنشاه ديد * وزو نيز چندى سخنها شنيد
بپرسيد تا شايد او تخت را * بزرگى و پيروزى و بخت را
ز منذر چو بشنيد زان سان سخن * يكى روشن انديشه افگند بن
چنين داد پاسخ كه اى سر فراز * بدانايى از هر كسى بىنياز
از ايرانيان گر خرد گشته شد * فراوان از آزادگان كشته شد
كنون من يكى نامجويم كهن * اگر بشنوى تا بگويم سخن
ترا با شهنشاه بهرام گور * خراميد بايد ابى جنگ و شور