بدرويش بخشيد بسيار چيز * و زان جايگه رفتن آراست نيز
همه زير دستان خود را بخواند * شب تيره چون باد لشكر براند
بياران همى گفت يزدان سپاس * كه رفتيم و ايمن شديم از هراس
چو آمد بنزديك شهر يمن * پذيره شدش كودك و مرد و زن
برفتند نعمان و منذر ز جاى * همان نيزه داران پاكيزه راى
چو منذر ببهرام نزديك شد * ز گرد سپه روز تاريك شد
پياده شدند آن دو آزاد مرد * همى گفت بهرام تيمار و درد
ز گفتار او چند منذر گريست * بپرسيد و گفت اختر شاه چيست
به دو گفت بهرام كو خود مباد * كه گيرد ز شوم اخترش نيز ياد
كه هر كو نيايد به راه خرد * ز كردار ترسم كه كيفر برد
فرود آوريدش هم انجا كه بود * بران نيكوى نيكويها فزود
بجز بزم و ميدان نبوديش كار * و گر بخشش و كوشش كارزار
[ آمدن يزدگرد به توس و كشتن اسب آبى او را ]
و زان پس غم و شادى يزدگرد * چنان گشت بر پور چون باد ارد
برين نيز چندى زمان بر گذشت * بايران پدر پور فرّخ بدشت
ز شاهى پر انديشه شد يزدگرد * ز هر كشورى موبدان كرد گرد
باختر شناسان بفرمود شاه * كه تا كرد هر يك باختر نگاه
كه تا كى بود در جهان مرگ اوى * كجا تيره گردد سر و ترگ اوى
چه باشد كجا باشد آن روزگار * كه پژمرده گردد گل شهريار
ستاره شمر گفت كاين خود مباد * كه شاه جهان گيرد از مرگ ياد
چو بخت شهنشاه بدرو شود * از ايدر سوى چشمهء سو شود
فراز آورد لشكر و بوق و كوس * بشادى نظاره شود سوى طوس
بر آن جايگه بر بود هوش اوى * چو اين راز بگذشت بر گوش اوى
ازين دانش از ياد گيرى بدست * كه اين راز در پردهء ايزدست
چو بشنيد زو شاه سوگند خورد * بخرّاد برزين و خورشيد زرد
كه من چشمهء سو نبينم به چشم * نه هنگام شادى نه هنگام خشم
برين نيز برگشت گردون سه ماه * زمانه به جوش آمد از خون شاه
چو بيدادگر شد شبان با رمه * به دو باز گردد بديها همه
ز بينش بگشاد يك روز خون * پزشك آمد از هر سوى رهنمون
بدارو چو يك هفته بستى پزشك * دگر هفته خون آمدى چون سرشك
[ پاسخ موبد به شاه ]
به دو گفت موبد كه اى شهريار * بگشتى تو از راه پروردگار
تو گفتى كه بگريزم از چنگ مرگ * چو باد خزان آمد از شاخ برگ
ترا چاره اينست كز راه شهد * سوى چشمهء سو گرايى بمهد
نيايش كنى پيش يزدان پاك * بگردى بزارى بران گرم خاك
بگويى كه من بندهء ناتوان * زده دام سوگند پيش روان
كنون آمدم تا زمانم كجاست * بپيش تو اى داور داد و راست