پلى ديگر اكنون ببايد زدن * شدن را يكى راهِ باز آمدن
بدان تا چنين زير دستان ما * گر از لشكرى در پرستان ما
برفتن نباشند زين سان برنج * درم داد بايد فراوان ز گنج
همه موبدان شاد گشتند سخت * كه سبز آمد آن نارسيده درخت
يكى پل بفرمود موبد دگر * بفرمان آن كودك تاجور
ازو شادمان شد دل مادرش * بياورد فرهنگ جويان برش
به زودى بفرهنگ جايى رسيد * كز آموزگاران سر اندر كشيد
چو بر هفت شد رسم ميدان نهاد * هم آورد و هم رسم چوگان نهاد
بهشتم شد آيين تخت و كلاه * تو گفتى كمر بست بهرامشاه
تن خويش را از در فخر كرد * نشستنگهِ خود باصطخر كرد
بر آيين فرّخ نياكان خويش * گزيده سرافراز و پاكان خويش
[ بردن طاير عرب دختر نرسى را و رفتن شاپور به رزم او ]
چو يك چند بگذشت بر شاه روز * فروزنده شد تاج گيتى فروز
ز غسّانيان طاير شير دل * كه دادى فلك را بشمشير دل
سپاهى ز رومى و از قادسى * ز بحرين و از كرد و ز پارسى
بيامد بپيرامن طيسفون * سپاهى ز اندازه بيش اندرون
بتاراج داد آن همه بوم و بر * كرا بود با او پى و پا و پر
ز پيوند نرسى يكى يادگار * كجا نوشه بد نام آن نوبهار
بيامد بايوان آن ماه روى * همه طيسفون گشت پر گفت و گوى
ز ايوانش بردند و كردند اسير * كه دانا نبودند و دانش پذير
چو يك سال نزديك طاير بماند * ز انديشگان دل به خون در نشاند
ز طاير يكى دختش آمد چو ماه * تو گفتى كه نرسيست با تاج و گاه
پدر مالكه نام كردش چو ديد * كه دختش همى مملكت را سزيد
چو شاپور را سال شد بيست و شش * مهىوش كيى گشت خورشيد فش
بدشت آمد و لشكرش را بديد * ده و دو هزار از يلان برگزيد
ابا هر يكى بادپايى هيون * بپيش اندرون مرد صد رهنمون
هيون برنشستند و اسپان بدست * برفتند گردان خسرو پرست
از ان پس ابا ويژگان برنشست * ميان كيى تاختن را ببست
برفت از پس شاه غسّانيان * سر افراز طاير هژبر ژيان
فراوان كس از لشكر او بكشت * چو طاير چنان ديد بنمود پشت
بر آمد خروشيدن دار و گير * از يشان گرفتند چندى اسير
كه اندازهء آن ندانست كس * برفتند آن ماندگان زان سپس
حصارى شدند آن سپه در يمن * خروش آمد از كودك و مرد و زن
بياورد شاپور چندان سپاه * كه بر مور و بر پشّه بر بست راه
ورا با سپاهش بدژ در بيافت * در جنگ و راه گريزش نيافت
شب و روز يك ماهشان جنگ بود * سپه را بدژ بر علف تنگ بود