خردها فزون شد ز گفتار تو * جهان گشت روشن بديدار تو
بدين انجمن هرك دارد نژاد * به تو شادمانند و ز داد شاد
توى خلعت ايزدى بخت را * كلاه و كمر بستن و تخت را
بماناد اين شاه با مهر و داد * ندارد جهان چون تو خسرو به ياد
جهان يك سر از راى و ز فرّ تست * خنك آنك در سايهء پرّ تست
هميشه سر تخت جاى تو باد * جهان زير فرمان و راى تو باد
[ آموختن پند از كار اردشير و ياد نيك او ]
الا اى خريدار مغز سخن * دلت بر گسل زين سراى كهن
كجا چون من و چون تو بسيار ديد * نخواهد همى با كسى آرميد
اگر شهريارى و گر پيش كار * تو ناپايدارى و او پايدار
چه با رنج باشى چه با تاج و تخت * ببايدت بستن بفرجام رخت
اگر ز آهنى چرخ بگدازدت * چو گشتى كهن نيز ننوازدت
چو سرو دلاراى گردد بخم * خروشان شود نرگسان دژم
همان چهرهء ارغوان زعفران * سبك مردم شاد گردد گران
اگر شهريارى و گر زير دست * بجز خاك تيره نيابى نشست
كجا آن بزرگان با تاج و تخت * كجا آن سواران پيروز بخت
كجا آن خردمند كنداوران * كجا آن سرافراز و جنگى سران
كجا آن گزيده نياكان ما * كجا آن دليران و پاكان ما
همه خاك دارند بالين و خشت * خنك آنك جز تخم نيكى نكشت
نشان بس بود شهريار اردشير * چو از من سخن بشنوى يادگير
[ سپردن اردشير ، كار پادشاهى را به شاپور ]
چو سال اندر آمد بهفتاد و هشت * جهاندار بيدار بيمار گشت
بفرمود تا رفت شاپور پيش * ورا پندها داد ز اندازه بيش
بدانست كامد بنزديك مرگ * همى زرد خواهد شدن سبز برگ
به دو گفت كاين عهد من ياد دار * همه گفت بدگوى را باد دار
سخنهاى من چون شنودى بورز * مگر بازدانى ز ناارز ارز
جهان راست كردم بشمشير داد * نگه داشتم ارج مرد نژاد
چو كار جهان مر مرا گشت راست * فزون شد زمين زندگانى بكاست
ازان پس كه بسيار برديم رنج * برنج اندرون گرد كرديم گنج
شما را همان رنج پيشست و ناز * زمانى نشيب و زمانى فراز
چنين است كردار گردان سپهر * گهى درد پيش آردت گاه مهر
گهى بخت گردد چو اسپى شموس * بنعم اندرون زفتى آردت و بوس
زمانى يكى بارهيى ساخته * ز فرهختگى سر برافراخته
بدان اى پسر كاين سراى فريب * ندارد ترا شادمان بىنهيب
نگهدار تن باش و آن خرد * چو خواهى كه روزت ببد نگذرد
چو بر دين كند شهريار آفرين * برادر شود شهريارى و دين
نه بىتخت شاهيست دينى بپاى * نه بىدين بود شهريارى بجاى