ز ده يك كه من بستدم پيش ازين * ز باژ آنچ كم بود گر بيش ازين
همى از پى سود بردم به كار * بدر داشتن لشكر بىشمار
بزرگى شما جستم و ايمنى * نهان كردن كيش آهرمنى
شما دست يك سر بيزدان زنيد * بكوشيد و پيمان او مشكنيد
كه بخشنده اويست و دارنده اوى * بلند آسمان را نگارنده اوى
ستمديده را اوست فرياد رس * منازيد با نازش او بكس
نبايد نهادن دل اندر فريب * كه پيش فراز اندر آيد نشيب
كجا آنك بر سود تاجش بابر * كجا آنك بودى شكارش هژبر
نهالى همه خاك دارند و خشت * خنك آنك جز تخم نيكى نكشت
همه هرك هست اندرين مرز من * كجا گوش دارند اندر زمن
نمايم شما را كنون راه پنج * كه سودش فزون آيد از تاج و گنج
[ اندرز كردن اردشير ، مردمان را ]
بگفتار اين نامدار اردشير * همه گوش داريد برنا و پير
هر انكس كه داند كه دادار هست * نباشد مگر پاك و يزدان پرست
دگر آنك دانش مگيريد خوار * اگر زير دستست و گر شهريار
سديگر بدانى كه هرگز سخن * نگردد بر مرد دانا كهن
چهارم چنان دان كه بيم گناه * فزون باشد از بند و زندان شاه
به پنجم سخن مردم زشت گوى * نگيرد بنزد كسان آب روى
بگويم يكى تازه اندرز نيز * كجا برتر از ديده و جان و چيز
خنك آنك آباد دارد جهان * بود آشكاراى او چون نهان
دگر آنك دارند آواز نرم * خرد دارد و شرم و گفتار گرم
بپيش كسان سيم از بهر لاف * ببيهوده بپراگند بر گزاف
ز مردم ندارد كسى زان سپاس * نبپسند آن مرد يزدان شناس
ميانه گزينى بمانى بجاى * خردمند خوانند و پاكيزه راى
كزين بگذرى پنج رايست پيش * كجا تازه گردد ترا دين و كيش
تن آسانى و شادى افزايدت * كه با شهد او زهر نگزايدت
يكى آنك از بخشش دادگر * بآز و بكوشش نيابى گذر
توانگر شود هرك خرسند گشت * گل نوبهارش برومند گشت
دگر بشكنى گردن آز را * نگويى بپيش زنان راز را
سديگر ننازى بننگ و نبرد * كه ننگ و نبرد آورد رنج و درد
چهارم كه دل دور دارى ز غم * ز ناآمده دل ندارى دژم
نه پيچى بكارى كه كار تو نيست * نتازى بدان كو شكار تو نيست
همه گوش داريد پند مرا * سخن گفتن سودمند مرا
بود بر دل هر كسى ارجمند * كه يابند ازو ايمنى از گزند
زمانى مياساى ز آموختن * اگر جان همى خواهى افروختن
چو فرزند باشد بفرهنگ دار * زمانه ز بازى برو تنگ دار
همه ياد داريد گفتار ما * كشيدن بدين كار تيمار ما