[ همه دودمان پيش يزدان پاك * شب تيره تا بر كشد روز چاك ]
[ همى بر تو بر خوانديم آفرين * همان بر جهاندار شاه زمين ]
كنون آمدم تا هواى تو چيست * ز كابل ترا دشمن و دوست كيست
اگر ما گنهكار و بد گوهريم * بدين پادشاهى نه اندر خوريم
من اينك بپيش توام مستمند * بكش گر كشى ور ببندى ببند
دل بىگناهان كابل مسوز * كجا تيره روز اندر آيد بروز
سخنها چو بشنيد از و پهلوان * زنى ديد با راى و روشن روان
[ برخ چون بهار و به بالا چو سرو * ميانش چو غرو و برفتن تذرو ]
چنين داد پاسخ كه پيمان من * درست است اگر بگسلد جان من
تو با كابل و هر كه پيوند تست * بمانيد شادان دل و تن درست
بدين نيز همداستانم كه زال * ز گيتى چو رودابه جويد همال
شما گر چه از گوهر ديگريد * همان تاج و اورنگ را در خوريد
چنين است گيتى و زين ننگ نيست * ابا كردگار جهان جنگ نيست
[ چنان آفريند كه آيدش راى * نمانيم و مانديم با هاى هاى ]
[ يكى بر فراز و يكى در نشيب * يكى با فزونى يكى با نهيب ]
[ يكى از فزايش دل آراسته * ز كمى دل ديگرى كاسته ]
يكى نامه با لابهء دردمند * نبشتم بنزديك شاه بلند
بنزد منوچهر شد زال زر * چنان شد كه گفتى بر آورده پر
[ بزين اندر آمد كه زين را نديد * همان نعل اسپش زمين را نديد ]
بدين زال را شاه پاسخ دهد * چو خندان شود راى فرخ نهد
كه پروردهء مرغ بىدل شدست * از آب مژه پاى در گل شدست
عروس ار به مهر اندرون همچو اوست * سزد گر بر آيند هر دو ز پوست
يكى روى آن بچّهء اژدها * مرا نيز بنماى و بستان بها
به دو گفت سيندخت اگر پهلوان * كند بنده را شاد و روشن روان
چماند بكاخ من اندر سمند * سرم بر شود به آسمان بلند
بكابل چنو شهريار آوريم * همه پيش او جان نثار آوريم
لب سام سيندخت پر خنده ديد * همه بيخ كين از دلش كنده ديد
نوندى دلاور بكردار باد * برافگند و مهراب را مژده داد
كز انديشهء بد مكن ياد هيچ * دلت شاد كن كار مهمان بسيچ
من اينك پس نامه اندر دمان * بيايم نجويم بره بر زمان
دوم روز چون چشمهء آفتاب * بجنبيد و بيدار شد سر ز خواب
گرانمايه سيندخت بنهاد روى * بدرگاه سالار ديهيم جوى
روا رو بر آمد ز درگاه سام * مه بانوان خواندندش بنام
بيامد بر سام و بردش نماز * سخن گفت با او زمانى دراز
بدستورى بازگشتن بجاى * شدن شادمان سوى كابل خداى
دگر ساختن كار مهمان نو * نمودن بداماد پيمان نو
و را سام يل گفت بر گرد و رو * بگو آنچه ديدى بمهراب گو