چنين آمد از داد اختر پديد * كه اين آب روشن بخواهد دويد
ازين دخت مهراب و از پور سام * گوى پر منش زايد و نيك نام
بود زندگانيش بسيار مر * همش زور باشد هم آيين و فر
همش برز باشد همش شاخ و يال * برزم و ببزمش نباشد همال
[ كجا بارهء او كند موى تر * شود خشك همرزم او را جگر ]
عقاب از بر ترگ او نگذرد * سران جهان را بكس نشمرد
يكى برز بالا بود فرّمند * همه شير گيرد بخم ّ كمند
هوا را بشمشير گريان كند * بر آتش يكى گور بريان كند
كمر بستهء شهرياران بود * بايران پناه سواران بود
[ پژوهش كردن موبدان از زال ]
چنين گفت پس شاه گردن فراز * كزين هر چه گفتيد داريد راز
بخواند آن زمان زال را شهريار * كز و خواست كردن سخن خواستار
بدان تا بپرسند از و چند چيز * نهفته سخنهاى ديرينه نيز
نشستند بيدار دل بخردان * همان زال با نامور موبدان
بپرسيد مر زال را موبدى * ازين تيز هش راه بين بخردى
كه از ده و دو تاى سرو سهى * كه رستست شاداب با فرهى
از ان بر زده هر يكى شاخ سى * نگردد كم و بيش در پارسى
دگر موبدى گفت كاى سر فراز * دو اسپ گرانمايه و تيز تاز
يكى زان بكردار درياى قار * يكى چون بلور سپيد آبدار
بجنبند و هر دو شتابندهاند * همان يكدگر را نيابندهاند
سديگر چنين گفت كان سى سوار * كجا بگذرانند بر شهريار
يكى كم شود باز چون بشمرى * همان سى بود باز چون بنگرى
چهارم چنين گفت كان مرغزار * كه بينى پر از سبزه و جويبار
يكى مرد با تيز داسى بزرگ * سوى مرغزار اندر آيد سترگ
[ همى بدرود آن گياه خشك و تر * نه بردارد او هيچ از ان كار سر ]
دگر گفت كان بر كشيده دو سرو * ز درياى با موج برسان غرو
يكى مرغ دارد بريشان كنام * نشيمش بشام آن بود اين به بام
ازين چون بپرّد شود برگ خشك * بران بر نشيند دهد بوى مشك
از ان دو هميشه يكى آبدار * يكى پژمريده شده سوگوار
بپرسيد ديگر كه بر كوهسار * يكى شارستان يافتم استوار
خرامند مردم از ان شارستان * گرفته بهامون يكى خارستان
بناها كشيدند سر تا به ماه * پرستنده گشتند و هم پيشگاه
و زان شارستان رويشان بدل نگذرد * كس از ياد كردن سخن نشمرد
يكى بومهين خيزد از ناگهان * بر و بومشان پاك گردد نهان
بدان شارستان رويشان نياز آورد * هم انديشگان دراز آورد
بپرده درست اين سخنها بجوى * بپيش ردان آشكارا بگوى
گر اين رازها آشكارا كنى * ز خاك سيه مشك سارا كنى