تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
كنون اين بر افراخته يال من * همان زخم كوبنده كوپال من
بدان هم كه بودى نماند همى * برو گردگاهم نماند همى
كمندى بينداخت از دست شست * زمانه مرا باژگونه ببست
سپرديم نوبت كنون زال را * كه شايد كمربند و كوپال را
يكى آرزو دارد اندر نهان * بيايد بخواهد ز شاه جهان
يكى آرزو كان بيزدان نكوست * كجا نيكوئى زير فرمان اوست
نكرديم بىراى شاه بزرگ * كه بنده نبايد كه باشد سترگ
همانا كه با زال پيمان من * شنيدست شاه جهان بان من
كه از راى او سر نپيچم به هيچ * درين روزها كرد زى من بسيج
[ بپيش من آمد پر از خون رخان * همى چاك چاك آمدش زاستخوان ]
مرا گفت بردار آمل كنى * سزاتر كه آهنگ كابل كنى
چو پروردهء مرغ باشد بكوه * نشانى شده در ميان گروه
چنان ماه بيند بكابلستان * چو سرو سهى بر سرش گلستان
چو ديوانه گردد نباشد شگفت * از و شاه را كين نبايد گرفت
[ كنون رنج مهرش بجايى رسيد * كه بخشايش آرد هر آن كس بديد ]
[ ز بس درد كو ديد بر بىگناه * چنان رفت پيمان كه بشنيد شاه ]
گسى كردمش با دلى مستمند * چو آيد بنزديك تخت بلند
همان كن كه با مهترى در خورد * ترا خود نياموخت بايد خرد
چو نامه نوشتند و شد راى راست * ستد زود دستان و بر پاى خاست
[ چو خورشيد سر سوى خاور نهاد * نخفت و نياسود تا بامداد ]
[ چو آن جامهء سوده بفگند شب * سپيده بخنديد و بگشاد لب ]
بيامد بزين اندر آورد پاى * بر آمد خروشيدن كرّه ناى
[ بسوى شهنشاه بنهاد روى * ابا نامهء سام آزاده خوى ]

[ خشم گرفتن مهراب بر سيندخت ]

چو در كابل اين داستان فاش گشت * سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
بر آشفت و سيندخت را پيش خواند * همه خشم رودابه بر وى براند
به دو گفت كاكنون جزين راى نيست * كه با شاه گيتى مرا پاى نيست
كه آرمت با دخت ناپاك تن * كشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ايران ازين خشم و كين * بر آسايد و رام گردد زمين
[ بكابل كه با سام يا رد چخيد * از ان زخم گرزش كه يا رد چشيد ]
چو بشنيد سيندخت بنشست پست * دل چاره جوى اندر انديشه بست
[ يكى چاره آورد از دل بجاى * كه بد ژرف بين و فزاينده راى ]
[ و زان پس دوان دست كرده بكش * بيامد بر شاه خورشيد فش ]
به دو گفت بشنو ز من يك سخن * چو ديگر يكى كامت آيد بكن
ترا خواسته گرز بهر تنست * ببخش و بدان كين شب آبستنست
اگر چند باشد شب دير ياز * برو تيرگى هم نماند دراز
شود روز چون چشمه روشن شود * جهان چون نگين بدخشان شود