يكايك همه پيش سام آوريد * سر پهلوان خيره شد كان بديد
پر انديشه بنشست برسان مست * بكش كرده دست و سر افگنده پست
كه جائى كجا مايه چندين بود * فرستادن زن چه آيين بود
گر اين خواسته زو پذيرم همه * ز من گردد آزرده شاه رمه
و گر باز گردانم از پيش زال * بر آرد بكردار سيمرغ بال
[ بر آورد سر گفت كين خواسته * غلامان و پيلان آراسته ]
بريد اين بگنجور دستان دهيد * بنام مه كابلستان دهيد
پرى روى سيندخت بر پيش سام * زبان كرد گويا و دل شادكام
[ چو آن هديهها را پذيرفته ديد * رسيده بهى و بدى رفته ديد ]
سه بت روى با او بيك جا بدند * سمن پيكر و سرو بالا بدند
گرفته يكى جام هر يك بدست * بفرمود كامد بجاى نشست
بپيش سپهبد فرو ريختند * همه يك بديگر بر آميختند
چو با پهلوان كار بر ساختند * ز بيگانه خانه بپرداختند
چنين گفت سيندخت با پهلوان * كه با راى تو پير گردد جوان
بزرگان ز تو دانش آموختند * به تو تيرگيها بر افروختند
به مهر تو شد بسته دست بدى * بگرزت گشاده ره ايزدى
گنهكار گر بود مهراب بود * ز خون دلش ديده سيراب بود
سر بىگناهان كابل چه كرد * كجا اندر آورد بايد بگرد
همه شهر زنده براى تواند * پرستنده و خاك پاى تواند
از آن ترس كو هوش و زور آفريد * درخشنده ناهيد و هور آفريد
نيايد چنين كارش از تو پسند * ميان را به خون ريختن در مبند
به دو سام يل گفت با من بگوى * از ان كت بپرسم بهانه مجوى
تو مهراب را كهترى گر همال * مر آن دخت او را كجا ديد زال
به روى و به موى و بخوى و خرد * به من گوى تا با كى اندر خورد
ز بالا و ديدار و فرهنگ اوى * بران سان كه ديدى يكايك بگوى
به دو گفت سيندخت كاى پهلوان * سر پهلوانان و پشت گوان
يكى سخت پيمانت خواهم نخست * كه لرزان شود زو بر و بوم و رست
كه از تو نيايد بجانم گزند * نه آن كس كه بر من بود ارجمند
مرا كاخ و ايوان آباد هست * همان گنج و خويشان و بنياد هست
چو ايمن شوم هر چه گوئى بگوى * بگويم بجويم بدين آب روى
نهفته همه گنج كابلستان * بكوشم رسانم بزابلستان
[ جزين نيز هر چيز كاندر خورد * بيايد ز من مهتر پر خرد ]
گرفت آن زمان سام دستش بدست * و را نيك بنواخت و پيمان ببست
چو بشنيد سيندخت سوگند او * همان راست گفتار و پيوند او
زمين را ببوسيد و بر پاى خاست * بگفت آنچه اندر نهان بود راست
كه من خويش ضحاكم اى پهلوان * زن گرد مهراب روشن روان
همان مام رودابهء ماه روى * كه دستان همى جان فشاند به روى