غنيمت بدان بخش كو جنگ جست * به مردى دل از جان شيرين بشست
هر انكس كه گردد بدستت اسير * بدين بارگاه آورش ناگزير
من از بهر ايشان يكى شارستان * برآرم ببومى كه بد خارستان
ازين پندها هيچ گونه مگرد * چو خواهى كه مانى تو بىرنج و درد
بپيروزى اندر بيزدان گراى * كه او باشدت بىگمان رهنماى
ز جايى كه آمد فرستادهيى * ز تركى و رومى و آزادهيى
ازو مرزبان آگهى داشتى * چنين كارها خوار نگذاشتى
بره بر بدى خان او ساخته * كنارنگ زان كار پرداخته
ز پوشيدنيها و از خوردنى * نيازش نبودى بگستردنى
چو آگه شدى زان سخن كار دار * كه او بر چه آمد بر شهريار
هيونى سرافراز و مردى دبير * برفتى بنزديك شاه اردشير
بدان تا پذيره شدندى سپاه * بياراستى تخت پيروز شاه
كشيدى پرستنده هر سو رده * همه جامههاشان بزر آژده
فرستاده را پيش خود خواندى * به نزديكى تخت بنشاندى
بپرسش گرفتى همه راز اوى * ز نيك و بد و نام و آواز اوى
ز داد و ز بيداد و ز كشورش * ز آيين و ز شاه و ز لشكرش
بايوانش بردى فرستاده وار * بياراستى هرچ بودى به كار
و ز ان پس بخوان و ميش خواندى * بر تخت زرّينش بنشاندى
بنخچير برديش با خويشتن * شدى لشكر بيشمار انجمن
گسى كردنش را فرستاده وار * بياراستى خلعت شهريار
بهر سو فرستاد پس موبدان * بىآزار و بيدار دل بخردان
كه تا هر سوى شهرها ساختند * بدين نيز گنجى بپرداختند
بدان تا كسى را كه بىخانه بود * نبودش نوا بخت بيگانه بود
همان تا فراوان شود زير دست * خورش ساخت با جايگاه نشست
ازو نام نيكى بود در جهان * چه بر آشكار و چه اندر نهان
چو او در جهان شهريارى نبود * پس از مرگ او يادگارى نبود
منم ويژه زنده كن نام اوى * مبادا جز از نيكى انجام اوى
فراوان سخن در نهان داشتى * بهر جاى كار آگهان داشتى
چو بىمايه گشتى يكى مايه دار * ازان آگهى يافتى شهريار
چو بايست بر ساختى كار اوى * نماندى چنان تيره بازار اوى
زمين برومند و جاى نشست * پرستيدن مردم زير دست
بياراستى چون ببايست كار * نگشتى نهانش بكس آشكار
تهى دست را مايه دادى بسى * به دو شاد كردى دل هر كسى
همان كودكان را بفرهنگيان * سپردى چو بودى و را هنگ آن
بهر برزنى در دبستان بدى * همان جاى آتش پرستان بدى
نماندى كه بودى كسى را نياز * نگه داشتى سختى خويش راز
بميدان شدى بامداد پگاه * برفتى كسى كو بدى داد خواه