تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 884

مساهمون:

ص٨٨٤
جهان ديدگان را همه خواستار * جوان و پسنديده و بردبار
جوانان دانا و دانش پذير * سزد گر نشينند بر جاى پير
چو لشكرش رفتى بجايى بجنگ * خرد يار كردى و راى و درنگ
فرستاده‌يى برگزيدى دبير * خردمند و با دانش و يادگير
پيامى بدادى بآيين و چرب * بدان تا نباشد ببيدار حرب
فرستاده رفتى بر دشمنش * كه بشناختى راز پيراهنش
شنيدى سخن گر خرد داشتى * غم و رنج بد را ببد داشتى
بدان يافت او خلعت شهريار * همان عهد و منشور با گوشوار
و گر تاب بودى بسرش اندرون * بدل كين و اندر جگر جوش خون
سپه را بدادى سراسر درم * بدان تا نباشند يك تن دژم
يكى پهلوان خواستى نامجوى * خردمند و بيدار و آرامجوى
دبيرى بآيين و با دستگاه * كه دارد ز بيداد لشكر نگاه
و ز ان پس يكى مرد بر پشت پيل * نشستى كه رفتى خروشش دو ميل
ز دى بانگ كاى نامداران جنگ * هرانكس كه دارد دل و نام و ننگ
نبايد كه بر هيچ درويش رنج * رسد گر بر آن كس بود نام و گنج
بهر منزلى در خوريد و دهيد * بران زير دستان سپاسى نهيد
به چيز كسان كس ميازيد دست * هر انكس كه او هست يزدان پرست
بدشمن هر انكس كه بنمود پشت * شود زان سپس روزگارش درشت
اگر دخمه باشد بچنگال اوى * و گر بند سايد بر و يال اوى
ز ديوان دگر نام او كرده پاك * خورش خاك و رفتنش بر تيره خاك
بسالار گفتى كه سستى مكن * همان تيزى و پيش دستى مكن
هميشه بپيش سپه دار پيل * طلايه پراگنده بر چار ميل
نخستين يكى گرد لشكر بگرد * چو پيش آيدت روز ننگ و نبرد
بلشكر چنين گوى كاين خود كيند * بدين رزمگاه اندرون بر چيند
از يشان صد اسپ افگن از ما يكى * همان صد بپيش يكى اندكى
شما را همه پاك برنا و پير * ستانم همه خلعت از اردشير
چو اسپ افگند لشكر از هر دو روى * نبايد كه گردان پرخاش جوى
بيايد كه ماند تهى قلب گاه * و گر چند بسيار باشد سپاه
چنان كن كه با ميمنه ميسره * بكوشند جنگ آوران يك سره
همان نيز با ميسره ميمنه * بكوشند و دلها همه بر بنه
بود لشكر قلب بر جاى خويش * كس از قلبگه نگسلد پاى خويش
و گر قلب ايشان بجنبد ز جاى * تو با لشكر از قلب گاه اندر آى
چو پيروز گردى ز كس خون مريز * كه شد دشمن بد كنش در گريز
چو خواهد ز دشمن كسى زينهار * تو زنهار ده باش و كينه مدار
چو تو پشت دشمن ببينى به چيز * مپرداز و مگذر هم از جاى نيز
نبايد كه ايمن شويد از كمين * سپه باشد اندر در و دشت كين
هر آنگه كه از دشمن ايمن شوى * سخن گفتن كس همى نشنوى