تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 836

مساهمون:

ص٨٣٦
يكى شارستان پيشش آمد بزرگ * به دو اندرون مردمانى سترگ
همه روى سرخ و همه موى زرد * همه در خور جنگ روز نبرد
بفرمان بپيش سكندر شدند * دو تا گشته و دست بر سر شدند
سكندر بپرسيد از سركشان * كه ايدر چه دارد شگفتى نشان
چنين گفت با او يكى مرد پير * كه اى شاه نيك اختر و شهر گير
يكى آبگيرست زان روى شهر * كز ان آب كس را نديديم بهر
چو خورشيد تابان بدانجا رسيد * بران ژرف دريا شود ناپديد
پس چشمه در تيره گردد جهان * شود آشكار اى گيتى نهان
و ز ان جاى تاريك چندان سخن * شنيدم كه هرگز نيايد ببن
خرد يافته مرد يزدان پرست * به دو در يكى چشمه گويد كه هست
گشاده سخن مرد با راى و كام * همى آب حيوانش خواند بنام
چنين گفت روشن دل پر خرد * كه هرك آب حيوان خورد كى مُرد
ز فردوس دارد بران چشمه راه * بشويد بران تن بريزد گناه
بپرسيد پس شه كه تاريك جاى * به دو اندرون چون رود چارپاى
چنين پاسخ آورد يزدان پرست * كز ان راه بر كرّه بايد نشست
بچوپان بفرمود كاسپ يله * سراسر بلشكرگه آرد گله
گزين كرد زو بارگى ده هزار * همه چار سال از در كارزار

[ جستن اسكندر آب زندگانى ]

و زان جايگه شاد لشكر براند * بزرگان بيدار دل را بخواند
همى رفت تا سوى شهرى رسيد * كه آن را ميان و كرانه نديد
همه هرچ بايد به دو در فراخ * پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ
فرود آمد و بامداد و پگاه * بنزديك آن چشمه شد بىسپاه
كه دهقان و را نام حيوان نهاد * چو از بخشش پهلوان كرد ياد
همى بود تا گشت خورشيد زرد * فرو شد بران چشمهء لاژورد
ز يزدان پاك آن شگفتى بديد * كه خورشيد گشت از جهان ناپديد
بيامد بلشكر گه خويش باز * دلى پر ز انديشهاى دراز
شب تيره كرد از جهاندار ياد * پس انديشه بر آب حيوان نهاد
شكيبا ز لشكر هر انكس كه ديد * نخست از ميان سپه برگزيد
چهل روزه افزون خورش برگرفت * بيامد دمان تا چه بيند شگفت
سپه را بران شارستان جاى كرد * يكى پيش رو چست بر پاى كرد
ورا اندر ان خضر بد راى زن * سر نامداران آن انجمن
سكندر بيامد بفرمان اوى * دل و جان سپرده به پيمان اوى
به دو گفت كاى مرد بيدار دل * يكى تيز گردان بدين كار دل
اگر آب حيوان بچنگ آوريم * بسى بر پرستش درنگ آوريم
نميرد كسى كو روان پرورد * بيزدان پناهد ز راه خرد
دو مُهرست با من كه چون آفتاب * بتابد شب تيره چون بيند آب
يكى زان تو برگير و در پيش باش * نگهبان جان و تن خويش باش