تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 838

مساهمون:

ص٨٣٨
پر از باد لب ديدگان پر زنم * كه فرمان يزدان كى آيد كه دم
چو بر كوه روى سكندر بديد * چو رعد خروشان فغان بر كشيد
كه اى بندهء آز چندين مكوش * كه روزى به گوش آيدت يك خروش
كه چندين مرنج از پى تاج و تخت * برفتن بياراى و بر بند رخت
چنين داد پاسخ به دو شهريار * كه بهر من اين آمد از روزگار
كه جز جنبش و گردش اندر جهان * نبينم همى آشكار و نهان
ازان كوه با ناله آمد فرود * همى داد نيكى دهش را درود
بران راه تاريك بنهاد روى * بپيش اندرون مردم راه جوى
چو آمد بتاريكى اندر سپاه * خروشى بر آمد ز كوه سياه
كه هر كس كه بردارد از كوه سنگ * پشيمان شود ز آنك دارد بچنگ
وگر برندارد پشيمان شود * بهر درد دل سوى درمان شود
سپه سوى آواز بنهاد گوش * پر انديشه شد هر كسى زان خروش
كه بردارد آن سنگ اگر بگذرد * پى رنج ناآمده نشمرد
يكى گفت كين رنج هست از گناه * پشيمانى و سنگ بردن به راه
دگر گفت لختى ببايد كشيد * مگر درد و رنجش نبايد چشيد
يكى برد زان سنگ و ديگر نبرد * يكى ديگر از كاهلى داشت خرد
چو از آب حيوان بهامون شدند * ز تاريكى راه بيرون شدند
بجستند هر كس برو آستى * پديدار شد كژّى و كاستى
كنار يكى پر ز ياقوت بود * يكى را پر از گوهر نابسود
پشيمان شد آن كس كه كم داشت اوى * زبرجد چنان خوار بگذاشت اوى
پشيمان تر آن كس كه خود بر نداشت * ازان گوهر پر بها سر بگاشت
دو هفته بر آن جايگه بر بماند * چو آسوده‌تر گشت لشكر براند

[ بستن اسكندر بند يأجوج و مأجوج ]

سوى باختر شد چو خاور بديد * ز گيتى همى راى رفتن گزيد
بره بر يكى شارستان ديد پاك * كه نگذشت گويى برو باد و خاك
چو آواز كوس آمد از پشت پيل * پذيره شدندش بزرگان دو ميل
جهانجوى چون ديد بنواختشان * بخورشيد گردن برافراختشان
بپرسيد كايدر چه باشد شگفت * كزان برتر اندازه نتوان گرفت
زبان برگشادند بر شهريار * بناليدن از گردش روزگار
كه ما را يكى كار پيش است سخت * بگوييم با شاه پيروز بخت
بدين كوه سر تا بابر اندرون * دل ما پر از رنج و در دست و خون
ز چيزى كه ما را به دو تاب نيست * ز ياجوج و ماجوج‌مان خواب نيست
چو آيند بهرى سوى شهر ما * غم و رنج باشد همه بهر ما
همه رويهاشان چو روى هيون * زبانها سيه ديده‌ها پر ز خون
سيه روى و دندانها چون گراز * كه يا رد شدن نزد ايشان فراز
همه تن پر از موى و موى همچو نيل * برو سينه و گوشهاشان چو پيل
بخسپند يكى گوش بستر كنند * دگر بر تن خويش چادر كنند