دگر مهره باشد مرا شمع راه * بتاريكى اندر شوم با سپاه
ببينيم تا كردگار جهان * بدين آشكارا چه دارد نهان
توى پيش رو گر پناه من اوست * نمايندهء راى و راه من اوست
چو لشكر سوى آب حيوان گذشت * خروش آمد اللّه اكبر ز دشت
چو از منزلى خضر برداشتى * خورشها ز هر گونه بگذاشتى
همى رفت ازين سان دو روز و دو شب * كسى را به خوردن نجنبيد لب
سه ديگر بتاريكى اندر دو راه * پديد آمد و گم شد از خضر شاه
پيمبر سوى آب حيوان كشيد * سر زندگانى بكيوان كشيد
بران آب روشن سر و تن بشست * نگهدار جز پاك يزدان نجست
بخورد و بر آسود و برگشت زود * ستايش همى بافرين بر فزود
[ گفتگوى اسكندر با مرغان ]
سكندر سوى روشنايى رسيد * يكى بر شده كوه رخشنده ديد
زده بر سر كوه خارا عمود * سرش تا بابر اندر از چوب عود
بر هر عمودى كُنامى بزرگ * نشسته برو سبز مرغى سترگ
بآواز رومى سخن راندند * جهاندار پيروز را خواندند
چو آواز بشنيد قيصر برفت * بنزديك مرغان خراميد تفت
به دو مرغ گفت اى دلاراى رنج * چه جويى همى زين سراى سپنج
اگر سر برآرى بچرخ بلند * همان باز گردى ازو مستمند
كنون كامدى هيچ ديدى زنا * و گر كرده از خشت پخته بنا
چنين داد پاسخ كزين هر دو هست * زنا و برين گونه جاى نشست
چو بشنيد پاسخ فروتر نشست * درو خيره شد مرد يزدان پرست
بپرسيد كاندر جهان بانگ رود * شنيدى و آواى مست و سرود
چنين داد پاسخ كه هر كو ز دهر * ز شادى همى برنگيرند بهر
ورا شاد مردم نخواند همى * و گر جان و دل برفشاند همى
به خاك آمد از بر شده چوب عود * تهى ماند زان مرغ رنگين عمود
بپرسيد دانايى و راستى * فزونست اگر كمّى و كاستى
چنين داد پاسخ كه دانش پژوه * همى سر فرازد ز هر دو گروه
بسوى عمود آمد از تيره خاك * بمنقار چنگالها كرد پاك
ز قيصر بپرسيد يزدان پرست * به شهر تو بر كوه دارد نشست
به دو گفت چون مرد شد پاك راى * بيابد پرستنده بر كوه جاى
ازان چوب جوينده شد بر كنام * جهانجوى روشن دل و شاد كام
بچنگال مىكرد منقار تيز * چو ايمن شد از گردش رستخيز
بقيصر بفرمود تا بىگروه * پياده شود بر سر تيغ كوه
ببيند كه تا بر سر كوه چيست * كزو شادمان را ببايد گريست
[ ديدن اسكندر اسرافيل را ]
سكندر چو بشنيد شد سوى كوه * بديدار بر تيغ شد بىگروه
سرافيل را ديد صورى بدست * برافراخته سر ز جاى نشست