همى زد سرش را بران كوه سنگ * چنين تا بر آمد زمانى درنگ
سپاهى بروبر بباريد تير * بپاى آمد آن كوه نخچير گير
و زان جايگه تيز لشكر براند * تن اژدها را هم انجا بماند
بياورد لشكر بكوهى ديگر * كزان خيره شد مرد پرخاشخر
بلنديش بينا همى دير ديد * سر كوه چون تيغ و شمشير ديد
يكى تيغ زرّين بران تيغ كوه * ز انبوه يك سو و دور از گروه
يكى مرده مرد اندران تخت بر * همانا كه بودش پس از مرگ فر
ز ديبا كشيده برو چادرى * ز هر گوهرى بر سرش افسرى
همه گرد بر گرد او سيم و زر * كسى را نبودى بروبر گذر
هرانكس كه رفتى بران كوهسار * كه از مرده چيزى كند خواستار
بران كوه از بيم لرزان شدى * بمُردى و بر جاى ريزان شدى
سكندر بر آمد بران كوه سر * نظاره بران مرد با سيم و زر
يكى بانگ بشنيد كاى شهريار * بسى بردى اندر جهان روزگار
بسى تخت شاهان بپرداختى * سرت را بگردون برافراختى
بسى دشمن و دوست كردى تباه * ز گيتى كنون بازگشتست گاه
رخ شاه ز آواز شد چون چراغ * از ان كوه برگشت دل پر ز داغ
[ ديدن اسكندر شگفتيها به شهر هروم ]
همى رفت با نامداران روم * بدان شارستان شد كه خوانى هروم
كه آن شهر يك سر زنان داشتند * كسى را دران شهر نگذاشتند
سوى راست پستان چو آن زنان * بسان يكى نار بر پرنيان
سوى چپ بكردار جوينده مرد * كه جوشن بپوشد بروز نبرد
چو آمد بنزديك شهر هروم * سر افراز با نامداران روم
يكى نامه بنوشت با رسم و داد * چنانچون بود مرد فرّخ نژاد
بعنوان بر از شاه ايران و روم * سوى آنك دارند مرز هروم
سر نامه از كردگار سپهر * كزويست بخشايش و داد و مهر
هرانكس كه دارد روانش خرد * جهان را بعمرى همى بسپرد
شنيد انك ما در جهان كردهايم * سر مهترى بر كجا بردهايم
كسى كو ز فرمان ما سر بتافت * نهالى بجز خاك تيره نيافت
نخواهم كه جايى بود در جهان * كه ديدار آن باشد از من نهان
گر آيم مرا با شما نيست رزم * بدل آشتى دارم و راى بزم
اگر هيچ داريد دانندهيى * خردمند و بيدار خوانندهيى
چو بر خواند اين نامهء پندمند * بر آن كس كه هست از شما ارجمند
ببنديد پيش آمدن را ميان * كزين آمدن كس ندارد زيان
بفرمود تا فيلسوفى ز روم * برد نامه نزديك شهر هروم
بسى نيز شيرين سخنها بگفت * فرستاده خود با خرد بود جفت
چو دانا بنزديك ايشان رسيد * همه شهر زن ديد و مردى نديد
همه لشكر از شهر بيرون شدند * بديدار رومى بهامون شدند