چنين داد پاسخ و را شهريار * كه با مرگ خواهش نيايد به كار
چه پرهيزى از تيز چنگ اژدها * كه گرز آهنى زو نيابى رها
جوانى كه آيد بما بر دراز * هم از روز پيرى نيابد جواز
برهمن به دو گفت كاى پادشا * جهاندار و دانا و فرمانروا
چو دانى كه از مرگ خود چاره نيست * ز پيرى بتر نيز پتياره نيست
جهان را بكوشش چه جويى همى * گل زهر خيره چه بويى همى
ز تو باز ماند همين رنج تو * بدشمن رسد كوشش و گنج تو
ز بهر كسان رنج بر تن نهى * ز كم دانشى باشد و ابلهى
پيامست از مرگ موى سپيد * ببودن چه دارى تو چندين اميد
چنين گفت بيدار دل شهريار * كه گر بنده از بخشش كردگار
گذر يافتى بودمى من همان * بتدبير برگشتن آسمان
كه فرزانه و مرد پرخاشخر * ز بخشش بكوشش نيابد گذر
دگر هرك در جنگ من كشته شد * كرا ز اخترش روز برگشته شد
به درد و به خون ريختن بد سزا * كه بيدادگر كس نيابد رها
بديدند بادافره ايزدى * چو گشتند باز از ره بخردى
كس از خواست يزدان كرانه نيافت * ز كار زمانه بهانه نيافت
بسى چيز بخشيد و نستد كسى * نبد آز نزديك ايشان بسى
بىآزار از ان جايگه بر گرفت * بران هم نشان راه خاور گرفت
[ رفتن اسكندر به درياى خاور ]
همى رفت منزل به منزل به راه * ز ره رنجه و مانده يك سر سپاه
ز شهر برهمن بجايى رسيد * يكى بىكران ژرف دريا بديد
بسان زنان مرد پوشيده روى * همى رفت با جامه و رنگ و بوى
زبانها نه تازى و نه خسروى * نه تركى نه چينى و نه پهلوى
ز ماهى بُديشان همى خوردنى * بجايى نبد راه آوردنى
شگفت اندر ايشان سكندر بماند * ز دريا همى نام يزدان بخواند
هم انگاه كوهى بر آمد ز آب * به دو پاره شد زرد چون آفتاب
سكندر يكى تيز كشتى بجست * كه آن را ببيند بديده درست
يكى گفت زان فيلسوفان بشاه * كه بر ژرف دريا ترا نيست راه
بمان تا ببيند مر او را كسى * كه بهره ندارد ز دانش بسى
ز رومى و از مردم پارسى * بدان كشتى اندر نشستند سى
يكى زرد ماهى بُد آن لخت كوه * هم انگه چو تنگ اندر آمد گروه
فرو برد كشتى هم اندر شتاب * هم آن كوه شد ناپديد اندر آب
سپاه سكندر همى خيره ماند * همى هر كسى نام يزدان بخواند
به دو گفت رومى كه دانش بهشت * كه داننده بر هر كسى بر مهست
اگر شاه رفتى و گشتى تباه * پر از خون شدى جان چندين سپاه
و زان جايگه لشكر اندر كشيد * يكى آبگيرى نو آمد پديد
بگرد اندرش نى بسان درخت * تو گفتى كه چوب چنارست سخت