ز پنجه فزون بود بالاى اوى * چهل رش بپيمود پهناى اوى
همه خانها كرده از چوب و نى * زمينش هم از نى فرو برده پى
نشايست بد در نيستان بسى * ز شورى نخورد آب او هر كسى
چو بگذشت زان آب جايى رسيد * كه آمد يكى ژرف دريا پديد
جهان خرّم و آب چون انگبين * همى مشك بوييد روى زمين
بخوردند و كردند آهنگ خواب * بسى مار پيچان بر آمد ز آب
و زان بيشه كژدم چو آتش برنگ * جهان شد بران خفتگان تار و تنگ
بهر گوشهيى در فراوان بمرد * بزرگان دانا و مردان گرد
ز يك سو فراوان بيامد گراز * چو الماس دندانهاى دراز
ز دست دگر شير مهتر ز گاو * كه با جنگ ايشان نبد زور و تاو
سپاهش ز دريا بيك سو شدند * بران نيستان آتش اندر زدند
بكشتند چندان ز شيران كه راه * بيكبارگى تنگ شد بر سپاه
[ رفتن اسكندر به زمين حبش ]
و زان جايگه رفت خورشيدفش * بيامد دمان تا زمين حبش
ز مردم زمين بود چون پرّ زاغ * سيه گشته و چشمها چون چراغ
تناور يكى لشكرى زورمند * برهنه تن و پوست و بالا بلند
چو از دور ديدند گرد سپاه * خروشى برآمد ز ابر سياه
سپاه انجمن شد هزاران هزار * و زان تيره شد ديدهء شهريار
بسوى سكندر نهادند سر * بكشتند بسيار پرخاشخر
بجاى سنان استخوان داشتند * همى بر تن مرد بگذاشتند
بلشكر بفرمود پس شهريار * كه برداشتند آلت كارزار
برهنه بجنگ اندر آمد حبش * غمى گشت زان لشكر شيرفش
بكشتند زيشان فزون از شمار * بپيچيد ديگر سر از كار زار
ز خون ريختن گشت روى زمين * سراسر بكردار درياى چين
چو از خون در و دشت آلوده شد * ز كشته بهر جاى بر توده شد
چو بر توده خاشاكها برزدند * بفرمود تا آتش اندر زدند
چو شب گشت بشنيد آواز كرگ * سكندر بپوشيد خفتان و ترگ
يكى پيش رو بود مهتر ز پيل * بسر بر سرو داشت همرنگ نيل
ازين نامداران فراوان بكشت * بسى حمله بردند و ننمود پشت
بكشتند فرجام كارش بتير * يكى آهنين كوه بد پيل گير
و زان جايگه تيز لشكر براند * بسى نام دادار گيهان بخواند
[ رسيدن اسكندر به شهر نرم پايان و كشتن اژدها ]
چو نزديكى نرم پايان رسيد * نگه كرد و مردم بىاندازه ديد
نه اسپ و نه جوشن نه تيغ و نه گرز * ازان هر يكى چون يكى سرو برز
چو رعد خروشان برآمد غريو * برهنه سپاهى بكردار ديو
يكى سنگ باران بكردند سخت * چو باد خزان برزند بر درخت
بتير و بتيغ اندر آمد سپاه * تو گفتى كه شد روز روشن سياه