تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 819

مساهمون:

ص٨١٩
تو چندين چه رانى زبان بر گزاف * ز دارا شدستى خداوند لاف
بران نامه بر مهر زرّين نهاد * هيونى برافگند بر سان باد

[ گرفتار شدن پسر قيدافه به دست روميان ]

چو اسكندر آن نامهء او بخواند * بزد ناى رويين و لشكر براند
همى رفت يك ماه پويان به راه * چو آمد سوى مرز او با سپاه
يكى پادشا بود فريان بنام * ابا لشكر و گنج و گسترده كام
يكى شارستان داشت با ساز جنگ * سرا پردهء او نديدى پلنگ
بياورد لشكر گرفت آن حصار * بران بارهء دژ گذشتى سوار
سكندر بفرمود تا جاثليق * بياورد عرّاده و منجنيق
بيك هفته بستد حصار بلند * به شهر اندر آمد سپاه ارجمند
سكندر چو آمد به شهر اندرون * بفرمود كز كس نريزند خون
يكى پور قيدافه داماد بود * بدين شهر فريان به دو شاد بود
به دو داده بد دختر ارجمند * كلاهش بقيدافه گشته بلند
كه داماد را نام بد قيدروش * به دو داده فريان دل و چشم و گوش
يكى مرد بد نام او شهرگير * به دستش زن و شوى گشته اسير
سكندر بدانست كان مرد كيست * بجستش كه درمان آن كار چيست
بفرمود تا پيش او شد وزير * به دو داد فرمان و تاج و سرير
خردمند را بيطقون بود نام * يكى راى زن مرد گسترده كام
به دو گفت كايد بپيشت عروس * ترا خوانم اسكندر فيلقوس
تو بنشين به آيين و رسم كيان * چو من پيشت آيم كمر بر ميان
بفرماى تا گردن قيدروش * ببرّد دژ آگاه جنگى ز دوش
من آيم بپيشت بخواهشگرى * نمايم فراوان ترا كهترى
نشستنگهى ساز بىانجمن * چو خواهش فزايم ببخشى به من
شد آن مرد دستور با درد جفت * ندانست كان را چه باشد نهفت
ازان پس به دو گفت شاه جهان * كه اين كار بايد كه ماند نهان
مرا چون فرستادگان پيش خوان * سخنهاى قيدافه چندى بران
مرا شاد بفرست باده سوار * كه رو نامه بر زود و پاسخ بيار
به دو بيطقون گفت كايدون كنم * بفرمان برين چاره افسون كنم
بشبگير خورشيد خنجر كشيد * شب تيره از بيم شد ناپديد
نشست از بر تخت بر بيطقون * پر از شرم رخ دل پر از آب خون
سكندر بپيش اندرون با كمر * گشاده در چاره و بسته در
چو آن پور قيدافه را شهر گير * بياورد گريان گرفته اسير
زنش هم چنان نيز با بوى و رنگ * گرفته جوان چنگ او را بچنگ
سبك بيطقون گفت كين مرد كيست * كش از درد چندين ببايد گريست
چنين داد پاسخ كه باز آر هوش * كه من پور قيدافه‌ام قيدروش
جزين دخت فريان مرا نيست جفت * كه دارد پس پردهء من نهفت
بر آنم كه او را سوى خان خويش * برم تا بدارمش چون جان خويش