نبيرهء سماعيل نيك اخترست * كه پور براهيم پيغمبرست
چو پيش آمدش نصر بنواختش * يكى مايهور جايگه ساختش
به دو شاد شد نصر و گوهر بگفت * همه رازها برگشاد از نهفت
سكندر چنين داد پاسخ بدوى * كه اى پاك دل مهتر راستگوى
بدين دوده اكنون كدامست مه * جز از تو پسنديده و روز به
به دو گفت نصر اى جهاندار شاه * خزاعست مهتر بدين جايگاه
سماعيل چون زين جهان در گذشت * جهانگير قحطان بيامد ز دشت
ابا لشكر گشن شمشير زن * به بيداد بگرفت شهر يمن
بسى مردم بىگنه كشته شد * بدين دودمان روز برگشته شد
نيامد جهان آفرين را پسند * برو تيره شد راى چرخ بلند
خزاعه بيامد چو او گشت خاك * بر رنج و بيداد بدرود پاك
حرم تا يمن پاك بر دست اوست * بدرياى مصر اندرون شست اوست
سر از راه پيچيده و داد نه * ز يزدان يكى را بدل ياد نه
جهانى گرفته بمشت اندرون * نژاد سماعيل ازو پر ز خون
سكندر ز نصر اين سخنها شنيد * ز تخم خزاعه هر انكس كه ديد
بتن كودكان را نماندش روان * نماندند زان تخمه كس در جهان
ز بيداد بستد حجاز و يمن * براى و بمردان شمشير زن
نژاد سماعيل را بر كشيد * هرانكس كه او مهترى را سزيد
پياده در آمد به بيت الحرام * سماعيليان زو شده شادكام
بهر پى كه برداشت قيصر ز راه * همى ريخت دينار گنجور شاه
[ سپاه كشيدن اسكندر سوى مصر ]
چو برگشت و آمد بدرگاه قصر * ببخشيد دينار چندى بنصر
توانگر شد آن كس كه درويش بود * وگر خوردش از كوشش خويش بود
و زان جايگه شاد لشكر براند * بجدّه در آمد فراوان نماند
سپه را بفرمود تا هر كسى * بسازند كشتى و زورق بسى
جهانگير با لشكرى راه جوى * ز جدّه سوى مصر بنهاد روى
ملك بود قيطون بمصر اندرون * سپاهش ز راه گمانى فزون
چو بشنيد كامد ز راه حرم * جهانگير پيروز با باد و دم
پذيره شدش با فراوان سپاه * ابا بدره و برده و تاج و گاه
سكندر بديدار او گشت شاد * همان گفت بدخواه او گشت باد
بمصر اندرون بود يك سال شاه * بدان تا بر آسود شاه و سپاه
زنى بود در اندلس شهريار * خردمند و با لشكرى بىشمار
جهانجوى بخشنده قيدافه بود * ز روى بهى يافته كام و سود
ز لشكر سوارى مصوّر بجست * كه مانند صورت نگارد درست
به دو گفت سوى سكندر خرام * وزين مرز و از ما مبر هيچ نام
بژرفى نگه كن چنان چون كه هست * بكردار تا چون برآيدت دست
ز رنگ و ز چهر و ز بالاى اوى * يكى صورت آرا ز سر پاى اوى