سكندر بيامد بران بارگاه * دو لب پر ز خنده دل از غم تباه
فرستاده را ديد سالار بار * بپرسيد و بردش بر شهريار
همه كاخ او پر ز بيگانه بود * نشستش بلورين يكى خانه بود
عقيق و زبرجد بر و بر نگار * ميان اندرون گوهر شاهوار
زمينش همه صندل و چوب عود * ز جزع و ز پيروزه او را عمود
سكندر فرو ماند زان جايگاه * ازان فرّ و اورنگ و آن دستگاه
همى گفت كاينت سراى نشست * نبيند چنين جاى يزدان پرست
خرامان بيامد بنزديك شاه * نهادند زرّين يكى زيرگاه
به دو گفت قيدافه اى بيطقون * چرا خيره ماندى بجزع اندرون
همانا كه چونين نباشد بروم * كه آسيمه گشتى بدين مايه بوم
سكندر به دو گفت كاى شهريار * تو اين خانه را خوار مايه مدار
ز ايوان شاهان سرش برترست * كه ايوان تو معدن گوهرست
بخنديد قيدافه از كار اوى * دلش گشت خرّم ببازار اوى
ازان پس بدر كرد كسهاى خويش * فرستاده را تنگ بنشاند پيش
به دو گفت كاى زادهء فيلقوس * همت بزم و رزمست و هم نعم و بوس
سكندر ز گفتار او گشت زرد * روان پر ز درد و رخان لاژورد
به دو گفت كاى مهتر پر خرد * چنين گفتن از تو نه اندر خورد
منم بيطقون كدخداى جهان * چنين تخمهء فيلقوسم مخوان
سپاسم ز يزدان پروردگار * كه با من نبد مهترى نامدار
كه بردى بشاه جهان آگهى * تنم را ز جان زود كردى تهى
به دو گفت قيدافه كز داورى * لبت را بپرداز كاسكندرى
اگر چهرهء خويش بينى به چشم * ز چاره بياساى و منماى خشم
بياورد و بنهاد پيشش حرير * نوشته برو صورت دلپذير
كه گر هيچ جنبش بدى در نگار * نبودى جز اسكندر شهريار
سكندر چو ديد آن بخاييد لب * برو تيره شد روز چون تيره شب
چنين گفت بىخنجرى در نهان * مبادا كه باشد كس اندر جهان
به دو گفت قيدافه گر خنجرت * حمايل بدى پيش من بر برت
نه نيروت بودى نه شمشير تيز * نه جاى نبرد و نه راه گريز
سكندر به دو گفت هر كز مهان * به مردى بود خواستار جهان
نبايد كه پيچد ز راه گزند * كه بد دل بگيتى نگردد بلند
اگر با منستى سليحم كنون * همه خانه گشتى چو درياى خون
ترا كشتمى گر جگرگاه خويش * بدرّيد مى پيش بدخواه خويش
[ پند دادن قيدافه اسكندر را ]
بخنديد قيدافه از كار اوى * ازان مردى و تند گفتار اوى
به دو گفت كاى خسرو شيرفش * به مردى مگردان سر خويش كش
نه از فرّ تو كشته شد فور هند * نه داراى داراب و گردان سند
كه برگشت روز بزرگان دهر * ز اختر ترا بيشتر بود بهر