تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 818

مساهمون:

ص٨١٨
نگارنده بشنيد زو بر نشست * بفرمان مهتر ميان را ببست
بمصر آمد از اندلس چون نوند * بر قيصر اسكندر ارجمند
چه برگاه ديدش چه بر پشت زين * بياورد قرطاس و ديباى چين
نگار سكندر چنان هم كه بود * نگاريد و ز جاى برگشت زود
چو قيدافه چهر سكندر بديد * غمى گشت و بنهفت و دم در كشيد
سكندر ز قيطون بپرسيد و گفت * كه قيدافه را بر زمين كيست جفت
به دو گفت قيطون كه اى شهريار * چنو نيست اندر جهان كامگار
شمار سپاهش نداند كسى * مگر بازجويد ز دفتر بسى
ز گنج و بزرگى و شايستگى * ز آهستگى هم ز بايستگى
براى و بگفتار نيكى گمان * نبينى بمانند او در جهان
يكى شارستان كرده دارد ز سنگ * كه نبسايد آن هم ز چنگ پلنگ
زمين چار فرسنگ بالاى اوى * برين هم نشانست پهناى اوى
گر از گنج پرسى خود اندازه نيست * سخنهاى او در جهان تازه نيست

[ نامهء اسكندر نزد قيدافه ]

سكندر چو بشنيد از يادگير * بفرمود تا پيش او شد دبير
نوشتند پس نامه‌يى بر حرير * ز شيراوژن اسكندر شهرگير
بنزديك قيدافهء هوشمند * شده نام او در بزرگى بلند
نخست آفرين خداوند مهر * فروزندهء ماه و گردان سپهر
خداوند بخشنده و داد و راست * فزونى كسى را دهد كش سزاست
بتندى نجستيم رزم ترا * گراينده گشتيم بزم ترا
چو اين نامه آرند نزديك تو * درخشان شود راى تاريك تو
فرستى بفرمان ما باژ و ساو * بدانى كه با ما ترا نيست تاو
خردمندى و پيش بينى كنى * توانايى و پاك دينى كنى
و گر هيچ تاب اندر آرى به كار * نبينى جز از گردش روزگار
چو اندازه گيرى ز دارا و فور * خود آموزگارت نبايد ز دور
چو از باد عنوان او گشت خشك * نهادند مهرى بروبر ز مشك
بيامد هيون تگاور به راه * بفرمان آن نامبردار شاه
چو قيدافه آن نامهء او بخواند * ز گفتار او در شگفتى بماند
بپاسخ نخست آفرين گستريد * بدان دادگر كو زمين گستريد
ترا كرد پيروز بر فور هند * بدارا و بر نامداران سند
بپيروزى اندر سرت گشت كش * از ان نامداران شمشير كش
مرا با چو ايشان برابر نهى * بسر بر ز پيروزه افسر نهى
مرا زان فزونست فرّ و مهى * همان لشكر و گنج شاهنشهى
كه من قيصران را بفرمان شوم * بترسم ز تهديد و پيچان شوم
هزاران هزارم فزون لشكرست * كه بر هر سرى شهريارى سرست
و گر خوانم از هر سوى زير دست * نماند برين بوم جاى نشست
يكى گنج در پيش هر مهترى * چو آيد ازين مرز با لشكرى