توانگر ببخشد همى اين بران * يكى با دگر چرب و شيرين زبان
شود مرد درويش را خشك لب * همى روز را بگذراند بشب
دگر آنك گاوى چنان تن درست * ز گوسالهء لاغر او شير جست
چو كيوان ببرج ترازو شود * جهان زير نيروى بازو شود
شود كار بيمار و درويش سست * وزو چيز خواهد همى تن درست
نه هرگز گشايد سر گنج خويش * نه زو باز دارد بتن رنج خويش
دگر چشمهيى ديدى از آب خشك * بگرد اندرش آبهاى چو مشك
نه زو بر دميدى يكى روشن آب * نه آن آبها را گرفتى شتاب
ازين پس يكى روزگارى بود * كه اندر جهان شهريارى بود
كه دانش نباشد بنزديك اوى * پر از غم بود جان تاريك اوى
همى هر زمان نو كند لشكرى * كه سازند زو نامدار افسرى
سرانجام لشكر نماند نه شاه * بيايد نو آيين يكى پيش گاه
كنون اين زمان روز اسكندرست * كه بر تارك مهتران افسرست
چو آيد به دو ده تو اين چار چيز * بر آنم كه چيزى نخواهد بنيز
چو خشنود دارى و را بگذرد * كه دانش پژوهست و دارد خرد
ز مهران چو بشنيد كيد اين سخن * برو تازه شد روزگار كهن
بيامد سر و چشم او بوس داد * دلارام و پيروز برگشت شاد
ز نزديك دانا چو برگشت شاه * حكيمان برفتند با او به راه
[ سپاه كشيدن اسكندر سوى كيد ]
سكندر چو كرد اندر ايران نگاه * بدانست كو را شد آن تاج و گاه
همى راه و بىراه لشكر كشيد * سوى كيد هندى سپه بر كشيد
بجايى كه آمد سكندر فراز * در شارستانها گشادند باز
ازان مرز كس را بمردم نداشت * ز ناهيد مغفر همى برگذاشت
چو آمد بران شارستان بزرگ * كه ميلاد خوانديش كيد سترگ
بران مرز لشكر فرود آوريد * همه بوم ايشان سپه گستريد
نويسندهء نامه را خواندند * بپيش سكندرش بنشاندند
يكى نامه بنوشت نزديك كيد * چو شيرى كه ارغنده گردد بصيد
ز اسكندر راد پيروز گر * خداوند شمشير و تاج و كمر
سر نامه بود آفرين از نخست * بدانكس كه دل را بدانش بشست
ز كار آن گزيند كه بىرنجتر * چو خواهد كه بردارد از گنج بر
گراينده باشد بيزدان پاك * به دو دارد امّيد و زو ترس و باك
بداند كه ما تخت را مايهايم * جهاندار پيروز را سايهايم
نوشتم يكى نامه نزديك تو * كه روشن كند جان تاريك تو
هم آنگه كه بر تو بخواند دبير * منه پيش و اين را سگالش مگير
اگر شب رسد روشنى را مپاى * هم اندر زمان سوى فرمان گراى
و گر بگذرى زين سخن نگذرم * سر و تاج و تختت بپى بسپرم