تو آن خانه را همچو گيتى شناس * همان پيل شاهى بود ناسپاس
كه بيدادگر باشد و كژّ گوى * جز از نام شاهى نباشد بدوى
ازين پس بيايد يكى پادشا * چنان سست و بىسود و ناپارسا
بدل سفله باشد بتن ناتوان * بآز اندرون نيز تيره روان
كجا زير دستانش باشند شاد * پر از غم دل شاه و لب پر از باد
دگر آنك ديدى ز كرپاس نغز * گرفته و را چار پاكيزه مغز
نه كرپاس نغز از كشيدن دريد * نه آمد ستوه آنك او را كشيد
ازين پس بيايد يكى نامدار * ز دشت سواران نيزهگزار
يكى مرد پاكيزه و نيكخوى * به دو دين يزدان شود چار سوى
يكى پير دهقان آتش پرست * كه بر واژ برسم بگيرد بدست
دگر دين موسى كه خوانى جهود * كه گويد جز آن را نشايد ستود
دگر دين يونانى آن پارسا * كه داد آورد در دل پادشا
چهارم بيايد همين پاك راى * سر هوشمندان بر آرد ز جاى
چنان چار سو از پى پاس را * كشيدند زانگونه كرپاس را
تو كرپاس را دين يزدان شناس * كشنده چهار آمد از بهر پاس
همى در كشد اين ازان آن ازين * شوند آن زمان دشمن از بهر دين
دگر تشنهيى كو شد از آب خوش * گريزان و ماهى و را آب كش
زمانى بيايد كه پاكيزه مرد * شود خوار چون آب دانش بخورد
بكردار ماهى به دريا شود * گر از بد كنش بر ثريّا شود
همى تشنگان را بخواند بر آب * كس او را ز دانش نسازد جواب
گريزند زان مرد دانش پژوه * گشايند لبها ببد هم گروه
به پنجم كه ديدى يكى شارستان * به دو اندرون ساخته كارستان
پر از خورد و داد و خريد و فروخت * تو گفتى زمان چشم ايشان بدوخت
ز كورى يكى ديگرى را نديد * همى اين بدان آن بدين ننگريد
زمانى بيايد كزان سان شود * كه دانا پرستار نادان شود
بديشان بود دانشومند خوار * درخت خردشان نيايد ببار
ستايندهء مرد نادان شوند * نيايش كنان پيش يزدان شوند
همى داند آن كس كه گويد دروغ * همى زان پرستش نگيرد فروغ
ششم آنك ديدى بر اسپى دو سر * خورش را نبودى بر و بر گذر
زمانى بيايد كه مردم به چيز * شود شاد و سيرى نيابند نيز
نه درويش يابد ازو بهرهيى * نه دانش پژوهى و نه شهرهيى
جز از خويشتن را نخواهند بس * كسى را نباشند فرياد رس
بهفتم كه پر آب ديدى سه خم * يكى زو تهى مانده بد تا بدم
دو از آب دايم سراسر بدى * ميانه يكى خشك و بىبر بدى
ازين پس بيايد يكى روزگار * كه درويش گردد چنان سست و خوار
كه گر ابر گردد بهاران پر آب * ز درويش پنهان كند آفتاب
نبارد به دو نيز باران خويش * دل مرد درويش زو گشته ريش