تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 807

مساهمون:

ص٨٠٧
اگر باشد او ساليان پيش گاه * ز دردى نپيچد جهاندار شاه
چهارم نهان دارم از انجمن * يكى فيلسوفست نزديك من
همه بودنيها بگويد بشاه * ز گردنده خورشيد و رخشنده ماه
فرستادهء نامور بازگشت * پى باره با باد انباز گشت
بيامد چو پيش سكندر بگفت * دل شاه گيتى چو گل بر شگفت
به دو گفت اگر باشد اين گفته راست * بدين چار چيز او جهان را بهاست
چو اينها فرستد بنزديك من * درخشان شود جان تاريك من
بر و بوم او را نكوبم بپاى * برين نيكويى باز گردم بجاى

[ فرستادن اسكندر نه مرد دانا براى ديدن چهار چيز شگفت ]

گزين كرد زان روميان مرد چند * خردمند و با دانش و بىگزند
يكى نامه بنوشت پس شهريار * پر از پوزش و رنگ و بوى و نگار
كه نه نامور ز استواران خويش * ازين پر هنر نامداران خويش
خردمند و بادانش و شرم و راى * جهانجوى و پر دانش و رهنماى
فرستادم اينك بنزديك تو * نه پيچند با راى باريك تو
تو اين چيزها را بديشان نماى * همانا بباشد هم انجا بجاى
چو من نامه يابم ز پيران خويش * جهان ديده و راز داران خويش
كه بگذشت بر چشم ما چار چيز * كه كس را بگيتى نبودست نيز
نويسم يكى نامه دلپسند * كه كيدست تا باشد او شاه هند
خردمند نه مرد رومى برفت * ز پيش سكندر سوى كيد تفت
چو سالار هند آن سران را بديد * فراوان بپرسيد و پاسخ شنيد
چنانچون ببايست بنواختشان * يكى جاى شايسته بنشاختشان
دگر روز چون آسمان گشت زرد * بر آهيخت خورشيد تيغ نبرد
بياراست آن دختر شاه را * نبايد خود آراستن ماه را
به خانه درون تخت زرّين نهاد * بگرد اندر آرايش چين نهاد
نشست از بر تخت خورشيد چهر * ز ناهيد تابنده‌تر بر سپهر
برفتند بيدار نه مرد پير * زبان چرب و گوينده و يادگير
فرستادشان شاه سوى عروس * بر آواز اسكندر فيلقوس
بديدند پيران رخ دخت شاه * درفشان ازو ياره و تخت و گاه
فرو ماندند اندرو خيره خير * ز ديدار او سست شد پاى پير
خردمند نه پير مانده بجاى * زبانها پر از آفرين خداى
نه جاى گذر ديد از يشان يكى * نه زو چشم برداشتند اندكى
چو فرزانگان ديرتر ماندند * كس آمد بر شاهشان خواندند
چنين گفت با روميان شهريار * كه چندين چرا بودتان روزگار
همو آدمى بود كان چهره داشت * به خوبى ز هر اخترى بهره داشت
به دو گفت رومى كه اى شهريار * در ايوان چنو كس نبيند نگار
كنون هر يكى از يك اندام ماه * فرستيم يك نامه نزديك شاه
نشستند پس فيلسوفان بهم * گرفتند قرطاس و قير و قلم