چنين گفت با موبدان و ردان * بزرگان و بيدار دل بخردان
كه گيتى نجستم برنج و بداد * مرا تاج يزدان بسر بر نهاد
شگفتىتر از كار من در جهان * نبيند كسى آشكار و نهان
ندانيم جز داد پاداش اين * كه بر ما پس از ما كنند آفرين
نبايد كه پيچد كس از رنج ما * ز بيشى و آگندن گنج ما
زمانه ز داد من آباد باد * دل زير دستان ما شاد باد
ازان پس ز هندوستان و ز روم * ز هر مرز با ارز و آباد بوم
برفتند با هديه و با نثار * بجستند خشنودى شهريار
چنان بد كه روزى ز بهر گله * بيامد كه اسپان ببيند يله
ز پستى برآمد بكوهى رسيد * يكى بىكران ژرف دريا بديد
بفرمود كز روم و ز هندوان * بيارند كار آزموده گوان
بجويند زان آب دريا درى * رسانند رودى بهر كشورى
چو بگشاد داننده از آب بند * يكى شهر فرمود بس سودمند
چو ديوار شهر اندر آورد گرد * ورا نام كردند داراب گرد
يكى آتش افروخت از تيغ كوه * پرستندهء آذر آمد گروه
ز هر پيشهيى كارگر خواستند * همى شهر ايران بياراستند
بهر سو فرستاد بىمر سپاه * ز دشمن همى داشت گيتى نگاه
جهان از بد انديش بىبيم كرد * دل بدسگالان به دو نيم كرد
[ شكستن داراب سپاه شعيب ]
چنان بد كه از تازيان صد هزار * نبرده سواران نيزهگزار
برفتند و سالار ايشان شعيب * يكى نامدار از نژاد قتيب
جهاندار ايران سپاهى ببرد * بگفتند كان را نشايد شمرد
فراز آمدند آن دو لشكر بهم * جهان شد ز پرخاش جويان دژم
زمين آن سپه را همى بر نتافت * بران بوم كس جاى رفتن نيافت
ز باران ژوپين و باران تير * زمين شد ز خون چون يكى آبگير
خروشى بر آمد ز هر پهلوى * تلى كشته ديدند بر هر سوى
سه روز و سه شب زين نشان جنگ بود * تو گفتى بريشان جهان تنگ بود
چهارم عرب روى برگاشتند * بشب دشت پيكار بگذاشتند
شعيب اندران رزمگه كشته شد * عرب را همه روز برگشته شد
بسى اسپ تازى بزين خدنگ * هم از نيزه و تيغ و خفتان جنگ
ازان رفتگان ماند آنجا بجاى * بنزد جهاندار پور هماى
ببخشيد چيزى كه بد بر سپاه * ز اسپ و ز رمح و ز تيغ و كلاه
ز لشكر يكى مرزبان بر گزيد * كه گفتار ايشان بداند شنيد
فرستاد تا باژ خواهد ز دشت * ازان سال و آن سال كاندر گذشت
[ رزم كردن داراب با فيلپوس و به زنى گرفتن دخترش را ]
شد از جنگ نيزه وران تا بروم * همى جست رزم اندر آباد بوم
بروم اندرون شاه بد فيلقوس * كجا بود با راى او شاه سوس