تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 782

مساهمون:

ص٧٨٢
برو آفرين كرد فرّخ هماى * كه تا جاى باشد تو بادى بجاى
بفرمود تا موبد موبدان * بخواند ز هر كشورى بخردان
هم از لشكر آن كس كه بد نامدار * سر افراز شيران خنجرگزار
بفرمود تا خواندند آفرين * بشاهى بران نامدار زمين
چو بر تاج شاه آفرين خواندند * بران تخت بر گوهر افشاندند
بگفت آنك اندر نهان كرده بود * ازان كرده بسيار غم خورده بود
بدانيد كز بهمن شهريار * جزين نيست اندر جهان يادگار
بفرمان او رفت بايد همه * كه او چون شبانست و گردان رمه
بزرگى و شاهى و لشكر وراست * به دو كرد بايد همى پشت راست
بشادى خروشى برآمد ز كاخ * كه نورسته ديدند فرخنده شاخ
ببردند چندان ز هر سو نثار * كه شد ناپديد اندران شهريار
جهان پر شد از شادمانى و داد * كسى را نيامد ازان رنج ياد
هماى آن زمان گفت با موبدان * كه اى نامور با گهر بخردان
بسى و دو سال آنك كردم برنج * سپردم به دو پادشاهى و گنج
شما شاد باشيد و فرمان بريد * ابى راى او يك نفس مشمريد
چو داراب از تخت كى گشت شاد * بآرام ديهيم بر سر نهاد
زن گازر و گازر آمد دوان * بگفتند كاى شهريار جوان
نشست كيى بر تو فرخنده باد * سر بد سگالان تو كنده باد
بفرمود داراب ده بدره زر * بيارند پر مايه جامى گهر
ز هر جامه‌يى تخته فرمود پنج * بدادند آن را كه او ديد رنج
به دو گفت كاى گازر پيشه دار * هميشه روان را بانديشه دار
مگر زاب صندوق يا بى يكى * چو دارا به دو اندرون كودكى
برفتند يك لب پر از آفرين * ز دادار بر شهريار زمين
كنون اختر گازر اندر گذشت * بدكّان شد و برد اُشنان بدشت

پادشاهى داراب دوازده سال بود

[ ساختن داراب شهر دارابگرد را ]

كنون آفرين جهان آفرين * بخوانيم بر شهريار زمين
ابو القاسم آن شاه خورشيد چهر * بياراست گيتى بداد و به مهر
نجويد جز از خوبى و راستى * نيارد بداد اندرون كاستى
جهان روشن از تاج محمود باد * همه روزگارانش مسعود باد
هميشه جوان تا جوانى بود * همان زنده تا زندگانى بود
چه گفت آن سراينده دهقان پير * ز گشتاسپ و ز نامدار اردشير
و زان نامداران پاكيزه راى * ز داراب و ز رسم و راى هماى
چو دارا بتخت مهى بر نشست * كمر بر ميان بست و بگشاد دست