تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
[ درم داد و دينار درويش را * نوازنده شد مردم خويش را ]

[ آگاهى يافتن سيندخت از كار رودابه ]

ميان سپهدار و آن سرو بن * زنى بود گوينده شيرين سخن
پيام آوريدى سوى پهلوان * هم از پهلوان سوى سرو روان
سپهدار دستان مر او را بخواند * سخن هر چه بشنيد با او براند
به دو گفت نزديك رودابه رو * بگويش كه اى نيك دل ماه نو
سخن چون ز تنگى به سختى رسيد * فراخيش را زود بينى كليد
فرستاده باز آمد از پيش سام * ابا شادمانى و فرخ پيام
[ بسى گفت و بشنيد و زد داستان * سر انجام او گشت همداستان ]
سبك پاسخ نامه زن را سپرد * زن از پيش او بازگشت و ببرد
بنزديك رودابه آمد چو باد * بدين شادمانى و را مژده داد
پرى روى بر زن درم بر فشاند * بكرسىء زر پيكرش بر نشاند
يكى شاره سر بند پيش آوريد * شده تار و پود اندرو ناپديد
همه پيكرش سرخ ياقوت و زر * شده زر همه ناپديد از گهر
يكى جفت پر مايه انگشترى * فروزنده چون بر فلك مشترى
فرستاد نزديك دستان سام * بسى داد با آن درود و پيام
زن از حجره آنگه بايوان رسيد * نگه كرد سيندخت او را بديد
زن از بيم برگشت چون سند روس * بترسيد و روى زمين داد بوس
پر انديشه شد جان سيندخت ازوى * بآواز گفت از كجائى بگوى
زمان تا زمان پيش من بگذرى * بحجره در آيى به من ننگرى
دل روشنم بر تو شد بدگمان * بگوئى مرا تا زهى گر كمان
به دو گفت زن من يكى چاره جوى * همى نان فراز آرم از چند روى
بدين حجره رودابه پيرايه خواست * به دو دادم اكنون همينست راست
[ بياوردمش افسر پر نگار * يكى حلقه پر گوهر شاهوار ]
به دو گفت سيندخت بنمائيم * دل بسته ز انديشه بگشائيم
سپردم برودابه گفت اين دو چيز * فزون خواست اكنون بيارمش نيز
بها گفت بگذار بر چشم من * يكى آب بر زن برين خشم من
[ درم گفت فردا دهد ماه روى * بها تا نيابم تو از من مجوى ]
[ همى كژّ دانست گفتار او * بياراست دل را به پيكار او ]
[ بيامد بجستش برو آستى * همى جست از و كژى و كاستى ]
[ بخشم اندرون شد از ان زن غمى * بخوارى كشيدش به روى زمى ]
چو آن جامهاى گرانمايه ديد * هم از دست رودابه پيرايه ديد
در كاخ بر خويشتن بر ببست * از انديشگان شد بكردار مست
بفرمود تا دخترش رفت پيش * همى دست بر زد برخسار خويش
دو گل را به دو نرگس خوابدار * همى شست تا شد گلان آبدار
برودابه گفت اى سر افراز ماه * گزين كردى از ناز بر گاه چاه
چه ماند از نكو داشتى در جهان * كه ننمودمت آشكار و نهان