[ و گر گويم آرى و كامت رواست * بپرداز دل را بدانچت هواست ]
[ ازين مرغ پرورده وان ديوزاد * چه گوئى چگونه بر آيد نژاد ]
سرش گشت از انديشهء دل گران * بخفت و نياسوده گشت اندران
سخن هر چه بر بنده دشوارتر * دلش خسته تر زان و تن زارتر
گشادهتر آن باشد اندر جهان * چو فرمان دهد كردگار جهان
[ راى زدن سام با موبدان بر كار زال ]
چو برخاست از خواب با موبدان * يكى انجمن كرد با بخردان
گشاد آن سخن بر ستاره شمر * كه فرجام اين بر چه باشد گذر
[ دو گوهر چو آب و چو آتش بهم * بر آميخته باشد از بن ستم ]
[ همانا كه باشد بروز شمار * فريدون و ضحاك را كارزار ]
[ از اختر بجوئيد و پاسخ دهيد * همه كار و كردار فرخ نهيد ]
ستاره شناسان بروز دراز * همى ز آسمان باز جستند راز
بديدند و با خنده پيش آمدند * كه دو دشمن از بخت خويش آمدند
بسام نريمان ستاره شمر * چنين گفت كاى گرد زرّين كمر
ترا مژده از دخت مهراب و زال * كه باشند هر دو بشادى همال
ازين دو هنرمند پيلى ژيان * بيايد ببندد به مردى ميان
جهان زير پاى اندر آرد بتيغ * نهد تخت شاه از بر پشت ميغ
ببرّد پى بد سگالان ز خاك * به روى زمين بر نماند مغاك
[ نه سگسار ماند نه مازندران * زمين را بشويد بگرز گران ]
[ بخواب اندر آرد سر دردمند * ببندد در جنگ و راه گزند ]
به دو باشد ايرانيان را اميد * از و پهلوان را خرام و نويد
[ پى بارهاى كو چماند بجنگ * بمالد برو روى جنگى پلنگ ]
خنك پادشاهى كه هنگام او * زمانه بشاهى برد نام او
چو بشنيد گفتار اختر شناس * بخنديد و پذرفت از يشان سپاس
[ ببخشيدشان بىكران زر و سيم * چو آرامش آمد بهنگام بيم ]
فرستادهء زال را پيش خواند * ز هر گونه با او سخنها براند
بگفتش كه با او به خوبى بگوى * كه اين آرزو را نبد هيچ روى
و ليكن چو پيمان چنين بد نخست * بهانه نشايد به بيداد جست
من اينك بشبگير ازين رزمگاه * سوى شهر ايران گذارم سپاه
فرستاده را داد چندى درم * به دو گفت خيره مزن هيچ دم
گسى كردش و خود به راه ايستاد * سپاه و سپهبد از آن كار شاد
ببستند از آن گرگساران هزار * پياده بزارى كشيدند خوار
دو بهره چو از تيره شب در گذشت * خروش سواران بر آمد ز دشت
همان نالهء كوس با كرّه ناى * بر آمد ز دهليز پرده سراى
سپهبد سوى شهر ايران كشيد * سپه را بنزد دليران كشيد
فرستاده آمد دوان سوى زال * ابا بخت پيروز و فرخنده فال
[ گرفت آفرين زال بر كردگار * بران بخشش گردش روزگار ]