تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
شود رام گوئى منوچهر شاه * جوانى گمانى برد يا گناه
[ چه مهتر چه كهتر چو شد جفت جوى * سوى دين و آيين نهادست روى ]
[ بدين در خردمند را جنگ نيست * كه هم راه دينست و هم ننگ نيست ]
[ چه گويد كنون موبد پيش بين * چه دانيد فرزانگان اندرين ]
[ ببستند لب موبدان و ردان * سخن بسته شد بر لب بخردان ]
[ كه ضحّاك مهراب را به دنيا * دل شاه از يشان پر از كيميا ]
[ گشاده سخن كس نيارست گفت * كه نشنيد كس نوش با نيش جفت ]
[ چو نشنيد از ايشان سپهبد سخن * بجوشيد و راى نو افگند بن ]
[ كه دانم كه چون اين پژوهش كنيد * بدين راى بر من نكوهش كنيد ]
[ و ليكن هر آن كو بود پر منش * ببايد شنيدن بسى سرزنش ]
[ مرا اندرين گر نمايش كنيد * و زين بند راه گشايش كنيد ]
[ بجاى شما آن كنم در جهان * كه با كهتران كس نكرد از مهان ]
[ ز خوبى و از نيكى و راستى * ز بد ناورم بر شما كاستى ]
همه موبدان پاسخ آراستند * همه كام و آرام او خواستند
كه ما مر ترا يك بيك بنده‌ايم * نه از بس شگفتى سرافگنده‌ايم
ابا آنكه مهراب ازين پايه نيست * بزرگست و گرد و سبك مايه نيست
[ بدانست كز گوهر اژدهاست * و گر چند بر تازيان پادشاست ]
[ اگر شاه را بد نگردد گمان * نباشد از و ننگ بر دودمان ]
يكى نامه بايد سوى پهلوان * چنان چون تو دانى بروشن روان
ترا خود خرد زان ما بيشتر * روان و گمانت به انديش‌تر
مگر كو يكى نامه نزديك شاه * فرستد كند راى او را نگاه
منوچهر هم راى سام سوار * نپردازد از ره بدين مايه كار

[ نامه نوشتن زال نزديك سام نمودن چگونگى كار ]

سپهبد نويسنده را پيش خواند * دل آگنده بودش همه بر فشاند
يكى نامه فرمود نزديك سام * سراسر نويد و درود و خرام
ز خطّ نخست آفرين گستريد * بدان دادگر كو جهان آفريد
[ ازويست شادى ازويست زور * خداوند كيوان و ناهيد و هور ]
[ خداوند هست و خداوند نيست * همه بندگانيم و ايزد يكيست ]
ازو باد بر سام نيرم درود * خداوند كوپال و شمشير و خود
[ چمانندهء ديزه هنگام گرد * چرانندهء كرگس اندر نبرد ]
[ فزايندهء باد آوردگاه * فشانندهء خون ز ابر سياه ]
[ گرايندهء تاج و زرّين كمر * نشانندهء زال بر تخت زر ]
[ به مردى هنر در هنر ساخته * خرد از هنرها بر افراخته ]
من او را بسان يكى بنده‌ام * بمهرش روان و دل آگنده‌ام
[ ز مادر بزادم بران سان كه ديد * ز گردون به من بر ستمها رسيد ]
[ پدر بود در ناز و خزّ و پرند * مرا برده سيمرغ بر كوه هند ]
[ نيازم بُد آن كو شكار آورد * ابا بچه‌ام در شمار آورد ]
[ همى پوست از باد بر من بسوخت * زمان تا زمان خاك چشمم بدوخت ]