كه گر من ز پيكان اسفنديار * شبى را سر آرم بدين روزگار
چنان دانم اى زال كامروز من * ز مادر بزادم بدين انجمن
چو رفتى همى چارهء رخش ساز * من آيم كنون گر بمانم دراز
زواره ز پيش برادر برفت * دو ديده سوى رخش بنهاد تفت
بپستى همى بود اسفنديار * خروشيد كاى رستم نامدار
به بالا چنين چند باشى بپاى * كه خواهد بدن مر ترا رهنماى
كمان بفگن از دست و ببر بيان * برآهنج و بگشاى تيغ از ميان
پشيمان شو و دست را ده ببند * كزين پس تو از من نيابى گزند
بدين خستگى نزد شاهت برم * ز كردارها بىگناهت برم
و گر جنگ جويى تو اندرز كن * يكى را نگهبان اين مرز كن
گناهى كه كردى ز يزدان بخواه * سزد گر بپوزش ببخشد گناه
مگر دادگر باشدت رهنماى * چو بيرون شوى زين سپنجى سراى
چنين گفت رستم كه بيگاه شد * ز رزم و ز بد دست كوتاه شد
شب تيره هرگز كه جويد نبرد * تو اكنون بدين رامشى بازگرد
من اكنون چنين سوى ايوان شوم * بياسايم و يك زمان بغنوم
ببندم همه خستگيهاى خويش * بخوانم كسى را كه دارم بپيش
زواره فرامرز و دستان سام * كسى را ز خويشان كه دارند نام
بسازم كنون هرچ فرمان تست * همه راستى زير پيمان تست
به دو گفت رويين تن اسفنديار * كه اى برمنش پير ناسازگار
تو مردى بزرگى و زور آزماى * بسى چاره دانى و نيرنگ و راى
بديدم همه فرّ و زيب ترا * نخواهم كه بينم نشيب ترا
بجان امشبى دادمت زينهار * بايوان رسى كام كژّى مخار
سخن هرچ پذرفتى آن را بكن * ازين پس مپيماى با من سخن
به دو گفت رستم كه ايدون كنم * چو بر خستگيها بر افسون كنم
چو برگشت از رستم اسفنديار * نگه كرد تا چون رود نامدار
چو بگذشت مانند كشتى برود * همى داد تن را ز يزدان درود
همى گفت كاى داور داد و پاك * گر از خستگيها شوم من هلاك
كه خواهد ز گردنكشان كين من * كه گيرد دل و راه و آيين من
چو اسفنديار از پسش بنگريد * بران روى رودش به خشكى بديد
همى گفت كين را مخوانيد مرد * يكى ژنده پيلست با دار و برد
گذر كرد پر خستگيها بر آب * ازان زخم پيكان شده پر شتاب
شگفتى بمانده بد اسفنديار * همى گفت كاى داور كامگار
چنان آفريدى كه خود خواستى * زمان و زمين را بياراستى
بدانگه كه شد نامور باز جاى * پشوتن بيامد ز پرده سراى
ز نوش آذر گرد و ز مهرنوش * خروشيدنى بود با درد و جوش
سراپردهء شاه پر خاك بود * همه جامهء مهتران چاك بود
فرود آمد از باره اسفنديار * نهاد آن سر سركشان بر كنار