ببندم دو دست برادر كنون * گر او بود اندر بدى رهنمون
فرامرز را نيز بسته دو دست * بيارم بر شاه يزدان پرست
به خون گرانمايگانشان بكش * مشوران ازين راى بيهوده هش
چنين گفت با رستم اسفنديار * كه بر كين طاووس نر خون مار
بريزيم ناخوب و ناخوش بود * نه آيين شاهان سركش بود
تو اى بدنشان چارهء خويش ساز * كه آمد زمانت بتنگى فراز
بر رخش با هر دو رانت بتير * بر آميزم اكنون چو با آب شير
بدان تا كس از بندگان زين سپس * نجويند كين خداوند كس
و گر زنده مانى ببندمت چنگ * بنزديك شاهت برم بىدرنگ
به دو گفت رستم كزين گفت و گوى * چه باشد مگر كم شود آبروى
بيزدان پناه و بيزدان گراى * كه اويست بر نيك و بد رهنماى
[ گريختن رستم به بالاى كوه ]
كمان بر گرفتند و تير خدنگ * ببردند از روى خورشيد رنگ
ز پيكان همى آتش افروختند * ببر بر زره را همى دوختند
دل شاه ايران بدان تنگ شد * بروها و چهرش پر آژنگ شد
چو او دست بردى بسوى كمان * نرستى كس از تير او بىگمان
برنگ طبر خون شدى اين جهان * شدى آفتاب از نهيبش نهان
يكى چرخ را بر كشيد از شگاع * تو گفتى كه خورشيد شد در شراع
بتيرى كه پيكانش الماس بود * زره پيش او همچو قرطاس بود
چو او از كمان تير بگشاد شست * تن رستم و رخش جنگى بخست
بر رخش ازان تيرها گشت سست * نبد باره و مرد جنگى درست
همى تاخت بر گردش اسفنديار * نيامد برو تير رستم به كار
فرود آمد از رخش رستم چو باد * سر نامور سوى بالا نهاد
همان رخش رخشان سوى خانه شد * چنين با خداوند بيگانه شد
به بالا ز رستم همى رفت خون * بشد سست و لرزان كه بيستون
بخنديد چون ديدش اسفنديار * به دو گفت كاى رستم نامدار
چرا گم شد آن نيروى پيل مست * ز پيكان چرا پيل جنگى بخست
كجا رفت آن مردى و گرز تو * برزم اندرون فرّه و برز تو
گريزان به بالا چرا برشدى * چو آواز شير ژيان بشندى
چرا پيل جنگى چو روباه گشت * ز رزمت چنين دست كوتاه گشت
تو آنى كه ديو از تو گريان شدى * دد از تفّ تيغ تو بريان شدى
زواره پى رخش ناگه بديد * كزان رود با خستگى در كشيد
سيه شد جهان پيش چشمش برنگ * خروشان همى تاخت تا جاى جنگ
تن مرد جنگى چنان خسته ديد * همه خستگيهاش نابسته ديد
به دو گفت خيز اسپ من برنشين * كه پوشد ز بهر تو خفتان كين
به دو گفت رو پيش دستان بگوى * كزين دودهء سام شد رنگ و بوى
نگه كن كه تا چارهء كار چيست * برين خستگيها بر آزار كيست