به زير اندرون تيز رو شولكى * كه نبود چنان از هزاران يكى
بيامد بران تيره آوردگاه * بآواز گفت اى گزيده سپاه
كدامست مرد از شما نامدار * جهان ديده و گرد و نيزهگزار
كه پيش من آيند نيزه بدست * كه امروز در پيش مرد آمدست
سواران چنين پيش او تاختند * بر افگندنش را همى ساختند
سوار جهانجوى مرد دلير * چو پيل دژ آگاه و چون نرّه شير
همى گشت بر گرد مردان چين * تو گفتى همى بر نوردد زمين
بكشت از گوان جهان شست مرد * دران تاختنها بگرز نبرد
سر انجامش آمد يكى تير چرخ * چنان آمده بودش از چرخ برخ
بيفتاد زان شولك خوب رنگ * بمرد و نرست اينت فرجام جنگ
دريغ آن سوار گرانمايه نيز * كه افگنده شد رايگان بر نه چيز
كه همچون پدر بود و همتاى اوى * دريغ آن نكو روى و بالاى اوى
چو كشته شد آن نامبرده سوار * ز گردان بگردش هزاران هزار
بهر گوشهيى بر هم آويختند * ز روى زمين گرد انگيختند
بر آمد برين رزم كردن دو هفت * كزيشان سوارى زمانى نخفت
زمينها پر از كشته و خسته شد * سرا پردهها نيز بر بسته شد
در و دشتها شد همه لالهگون * بدشت و بيابان همى رفت خون
چنان بد ز بس كشته آن رزمگاه * كه بد مى توانست رفتن به راه
[ كشته شدن زرير برادر گشتاسپ ]
دو هفته بر آمد برين كارزار * كه هزمان همى تيرهتر گشت كار
بپيش اندر آمد نبرده زرير * سمندى بزرگ اندر آورده زير
بلشكر گه دشمن اندر فتاد * چو اندر گيا آتش و تيز باد
همى كشت زيشان همى خوابنيد * مر او را نه استاد هر كش بديد
چو ارجاسپ دانست كان پور شاه * سپه را همى كرد خواهد تباه
بدان لشكر خويش آواز داد * كه چونين همى داد خواهيد داد
دو هفته بر آمد برين بر درنگ * نبينم همى روى فرجام جنگ
بكردند گردان گشتاسپ شاه * بسى نامداران لشكر تباه
كنون اندر آمد ميانه زرير * چو گرگ دژ آگاه و شير دلير
بكشت او همه پاك مردان من * سر افراز گردان و تركان من
يكى چاره بايد سگاليدنا * و گرنه ره ترك ماليدنا
برين گر بماند زمانى چنين * نه ايتاش ماند نه خلّخ نه چين
كدامست مرد از شما نام خواه * كه آيد پديد از ميان سپاه
يكى ترگ دارى خرامد به پيش * خنيده كند در جهان نام خويش
هر ان كز ميان باره انگيزند * بگرداندش پشت و بگريزند
من او را دهم دختر خويش را * سپارم به دو لشكر خويش را
سپاهش ندادند پاسوخ باز * بترسيده بد لشكر سرفراز
چو شير اندر افتاد و چون پيل مست * همى كشت زيشان همى كرد پست