شما از پس پشتها منگريد * مجوييد فرياد و سر مشمريد
نگر تا نبينيد بگريختن * نگر تا نترسيد ز آويختن
سر نيزهها را برزم افگنيد * زمانى بكوشيد و مردى كنيد
بدين اندرون بود اسفنديار * كه بانگ پدرش آمد از كوهسار
كه اى نامداران و گردان من * همه مر مرا چون تن و جان من
مترسيد از نيزه و گرز و تيغ * كه از بخش مان نيست روى گريغ
بدين خدا اى گو اسفنديار * بجان زرير آن نبرده سوار
كه آيد فرود او كنون در بهشت * كه من سوى لهراسپ نامه نوشت
پذيرفتم اندرز آن شاه پير * كه گر بخت نيكم بود دستگير
كه چون بازگردم ازين رزمگاه * باسفنديارم دهم تاج و گاه
سپه را همه پيش رفتن دهم * ورا خسروى تاج بر سر نهم
چنانچون پدر داد شاهى مرا * دهم همچنان پادشاهى ورا
[ رفتن اسفنديار به جنگ ارجاسپ ]
چو اسفنديار آن گو تهمتن * خداوند اورنگ با سهم و تن
ازان كوه بشنيد بانگ پدر * بزارى بپيش اندر افگند سر
خراميد نيزه بچنگ اندرون * ز پيش پدر سر فگنده نگون
يكى ديزهيى بر نشسته بلند * بسان يكى ديو جسته ز بند
بدان لشكر دشمن اندر فتاد * چنان چون در افتد بگلبرگ باد
همى كشت از يشان و سر مىبريد * ز بيمش همى مرد هر كش بديد
چو بستور پور زرير سوار * ز خيمه خراميد زى اسپ دار
يكى اسپ آسودهء تيز رو * جهنده يكى بور آگنده خو
طلب كرد از اسپ دار پدر * نهاد از بر او يكى زين زر
بياراست و برگستوان برفگند * بفتراك بر بست پيچان كمند
بپوشيد جوشن به دو بر نشست * ز پنهان خراميد نيزه بدست
ازين سان خراميد تا رزمگاه * سوى باب كشته بپيمود راه
همى تاخت آن بارهء تيز گرد * همى آخت كينه همى كشت مرد
از آزادگان هرك ديدى به راه * بپرسيدى از نامدار سپاه
كجا اوفتادست گفتى زرير * پدر آن نبرده سوار دلير
يكى مرد بد نام او اردشير * سوارى گرانمايه گردى دلير
بپرسيد ازو راه فرزند خرد * سوى بابكش راه بنمود گرد
فگندست گفتا ميان سپاه * به نزديكى آن درفش سياه
برو زود كان جا فتادست اوى * مگر باز بينيش يك بار روى
پس آن شاهزاده بر انگيخت بور * همى كُشت گرد و همى كرد شور
بدان تاختن تا بر او رسيد * چو او را بدان خاك كشته بديد
بديدش مر او را چو نزديك شد * جهان فروزانش تاريك شد
برفتش دل و هوش و ز پشت زين * فگند از برش خويشتن بر زمين
همى گفت كاى ماه تابان من * چراغ دل و ديده و جان من