كيان زادگان و جوانان من * كه هر يك چنانند چون جان من
بخوانم همه سر بسر پيش خويش * زره رويشان نپوشم نشانم به پيش
چگونه رسد نوك تير خدنگ * برين آسمان برشده كوه و سنگ
خردمند گفتا بشاه زمين * كه اى نيك خو مهتر بافرين
گر ايشان نباشند پيش سپاه * نهاده بسر بر كيانى كلاه
كه يا رد شدن پيش تركان چين * كه باز آورد فرّه پاك دين
تو زين خاك برخيز و بر شو بگاه * مكن فرّه پادشاهى تباه
كه داد خدايست و زين چاره نيست * خداوند گيتى ستمگاره نيست
ز اندوه خوردن نباشدت سود * كجا بودنى بود و شد كار بود
مكن دلت را بيشتر زين نژند * بداد خداى جهان كن بسند
بدادش بسى پند و بشنيد شاه * چو خورشيدگون گشت برشد بگاه
نشست از بر گاه و بنهاد دل * برزم جهانجوى شاه چگل
از انديشهء دل نيامدش خواب * برزم و ببزمش گرفته شتاب
[ سپاه آراستن گشتاسپ و ارجاسپ ]
چو جاماسپ گفت اين سپيده دميد * فروغ ستاره بشد ناپديد
سپه را بهامون فرود آوريد * بزد كوس بر پيل و لشكر كشيد
و زان جا خراميد تا رزمگاه * فرود آوريد آن گزيده سپاه
بگاهى كه باد سپيده دمان * بكاخ آرد از باغ بوى گلان
فرستاده بد هر سوى ديدهبان * چنانچون بود رسم آزادگان
بيامد سوارى و گفتا بشاه * كه شاها به نزديكى آمد سپاه
سپاهيست اى شهريار زمين * كه هرگز چنان نامد از ترك و چين
به نزديكى ما فرود آمدند * بكوه و در و دشت خيمه زدند
سپهدارشان ديدهبان برگزيد * فرستاد و ديده بديده رسيد
پس آزاده گشتاسپ شاه دلير * سپهبدش را خواند فرّخ زرير
درفشى به دو داد و گفتا بتاز * بياراى پيلان و لشكر بساز
سپهبد بشد لشكرش راست كرد * همى رزم سالار چين خواست كرد
بدادش جهاندار پنجه هزار * سوار گزيده باسفنديار
به دو داد يك دست ز ان لشكرش * كه شيرى دلش بود و پيلى برش
دگر دست لشكرش را همچنان * بر آراست از شير دل سركشان
بگرد گرامى سپرد آن سپاه * كه شير جهان بود و همتاى شاه
پس پشت لشكر ببستور داد * چراغ سپهدار خسرو نژاد
چو لشكر بياراست و بر شد بكوه * غمى گشته از رنج و گشته ستوه
نشست از بر خوب تابنده گاه * همى كرد ز انجا بلشكر نگاه
پس ارجاسپ شاه دليران چين * بياراست لشكرش را همچنين
جدا كرد از خلّخى سى هزار * جهان آزموده نبرده سوار
فرستادشان سوى آن بيدرفش * كه كوس مهين داشت و رنگين درفش
به دو داد يك دست زان لشكرش * كه شير ژيان نامدى همبرش