جهان پهلوان آن زرير سوار * سواران تركان بكشتند زار
سر جاودان جهان بيدرفش * مرا او را بيفگند و برد آن درفش
چو آگاهى كشتن او رسيد * بشاه جهانجوى و مرگش بديد
همه جامه تا پاى بدريد پاك * بران خسروى تاج پاشيد خاك
همى گفت گشتاسپ كاى شهريار * چراغ دلت را بكشتند زار
ز پس گفت داننده جاماسپ را * چگويم كنون شاه لهراسپ را
چگونه فرستم فرسته بدر * چگويم بدان پير گشته پدر
چه گويم چه كردم نگار ترا * كه برد آن نبرده سوار ترا
دريغ آن گو شاهزاده دريغ * چو تابنده ماه اندرون شد بميغ
بياريد گلگون لهراسپى * نهيد از برش زين گشتاسپى
بياراست مر جستن كينش را * بورزيدن دين و آيينش را
جهان ديده دستور گفتا بپاى * بكينه شدن مر ترا نيست راى
بفرمان دستور داناى راز * فرود آمد از باره بنشست باز
بلشكر بگفتا كدامست شير * كه باز آورد كين فرخ زرير
كه پيش افگند باره بر كين اوى * كه باز آورد باره و زين اوى
پذيرفتم اندر خداى جهان * پذيرفتن راستان و مهان
كه هرگز ميانه نهد پيش پاى * مر او را دهم دخترم را هماى
نجنبيد زيشان كس از جاى خويش * ز لشكر نياورد كس پاى پيش
[ آگاه يافتن اسفنديار از كشته شدن زرير ]
پس آگاهى آمد باسفنديار * كه كشته شد آن شاه نيزهگزار
پدرت از غم او بكاهد همى * كنون كين او خواست خواهد همى
همى گويد آن كس كجا كين اوى * بخواهد نهد پيش دشمنش روى
مر او را دهم دخترم را هماى * وُ كرد ايزدش را برين بر گواى
كى نامور دست بر دست زد * بناليد ازان روزگاران بد
همه ساله زين روز ترسيدمى * چو او را برزم اندرون ديدمى
دريغا سوارا گوا مهترا * كه بختش جدا كرد تاج از سرا
كه كشت آن سيه پيل نستوه را * كه كند از زمين آهنين كوه را
درفش و سر لشكر و جاى خويش * برادرش را داد و خود رفت پيش
بقلب اندر آمد بجاى زرير * بصف اندر استاد چون نرّه شير
بپيش اندر آمد ميان را ببست * گرفت آن درفش همايون بدست
برادرش بد پنج دانسته راه * همه از در تاج و همتاى شاه
همه ايستادند در پيش اوى * كه لشكر شكستن بدى كيش اوى
بآزادگان گفت پيش سپاه * كه اى نامداران و گردان شاه
نگر تا چه گويم يكى بشنويد * بدين خداى جهان بگرويد
نگر تا نترسيد از مرگ و چيز * كه كس بىزمانه نمردست نيز
كرا كشت خواهد همى روزگار * چه نيكوتر از مرگ در كارزار
بدانيد يك سر كه روزيست اين * كه كافر پديد آيد از پاك دين