يكى آنك نرّ اژدها را بكشت * فراوان بلا ديد و ننمود پشت
دگر آنك بر گرگ بدريد پوست * همه روم يك سر پر آواز اوست
بميدان قيصر بننگ و نبرد * همى باسمان اندر آرند گرد
نظاره شو آنجا كه قيصر بود * مگر بر دلت رنج كمتر بود
به دو گفت گشتاسپ كاى خوب چهر * ز قيصر مرا كى بود داد و مهر
ترا با من از شهر بيرون كند * چو بيند مرا مردمى چون كند
و ليكن ترا گر چنين است راى * نپيچم ز راى تو اى رهنماى
بفرمود تا بر نهادند زين * باسپى كه اندر نوردد زمين
بيامد بميدان قيصر رسيد * همى بود تا زخم چوگان بديد
از يشان يكى گوى و چوگان بخواست * ميان سواران برافگند راست
بر انگيخت آن بارگى را ز جاى * يلان را همه كند شد دست و پاى
بميدان كسى نيز گويى نديد * شد از زخم او در جهان ناپديد
سواران كجا گوى او يافتند * بچوگان زدن نيز نشتافتند
شدند آن زمان روميان زرد روى * همه پاك با غلغل و گفت و گوى
كمان بر گرفتند و تير خدنگ * برفتند چندى سواران جنگ
چو آن ديد گشتاسپ برخاست و گفت * كه اكنون هنرها نشايد نهفت
بيفگند چوگان كمان برگرفت * زه و توز ازو دست بر سر گرفت
نگه كرد قيصر بران سر فراز * بدان چنگ و يال و ركيب دراز
بپرسيد و گفت اين سوار از كجاست * كه چندين بپيچيد چپ و دست راست
سر افراز گردان بسى ديدهام * سوارى بدين گونه نشنيدهام
بخوانيد تا زو بپرسم كه كيست * فرشتست گر همچو ما آدميست
بخواندند گشتاسپ را پيش اوى * بپيچيد جان بد انديش اوى
بگشتاسپ گفت اى نبرده سوار * سر سركشان افسر كارزار
چه نامى به من گوى شهر و نژاد * ورا زين سخن هيچ پاسخ نداد
چنين گفت كان خوار بيگانه مرد * كه از شهر قيصر ورا دور كرد
چو داماد گشتم ز شهرم براند * كس از دفترش نام من برنخواند
ز قيصر ستم بر كتايون رسيد * كه مردى غريب از ميان برگزيد
نرفت اندرين جز بآيين شهر * از آن راستى خوارى آمدش بهر
ببيشه درون آن زيانكار گرگ * بكوه بزرگ اژدهاى سترگ
سرانشان به زخم من آمد بپاى * بران كار هيشوى بد رهنماى
كه دندانهاشان بخان منست * همان زخم خنجر نشان منست
ز هيشوى قيصر بپرسد سخن * نوست اين نگشتست بارى كهن
چو هيشوى شد پيش دندان ببرد * گذشته سخنها برو بر شمرد
بپوزش بياراست قيصر زبان * به دو گفت بيداد رفت اى جوان
كنون آن گرامى كتايون كجاست * مرا گر ستمگاره خواند رواست
ز ميرين و اهرن بر آشفت و گفت * كه هرگز نماند سخن در نهفت
همانگه نشست از بر باد پاى * بپوزش بيامد بر پاك راى