بيامد سبك قيصر از ميمنه * دو داماد را كرد پيش بنه
ابر ميمنه پور قيصر سقيل * ابر ميسره قيصر و كوس و پيل
دهاده بر آمد ز هر دو سپاه * تو گفتى بر آويخت باشيد ماه
بجنبيد گشتاسپ از پيش صف * يكى باره زير اژدهايى به كف
چنين گفت الياس با انجمن * كه قيصر همى باژ خواهد ز من
چو بر در چنين اژدها باشدش * ازيرا منش با بها باشدش
چو گشتاسپ الياس را ديد گفت * كه اكنون هنرها نبايد نهفت
بر انگيختند اسپ هر دو سوار * ابا نيزه و تير جوشن گذار
از آن لشكر الياس بگشاد شست * كه گشتاسپ را بركند كار پست
بزد نيزه گشتاسپ بر جوشنش * بخست آن زمان كارزارى تنش
بيفگندش از باره برسان مست * بيازيد و بگرفت دستش بدست
ز پيش سواران كشانش ببرد * بياورد و نزديك قيصر سپرد
بياورد و لشكر به پيش سپاه * بكردار باد اندر آمد ز راه
از يشان چه مايه گرفت و بكشت * بكشتند مر هرك آمد بمشت
چو رومى پس اندر هم آواز شد * چو گشتاسپ زان جايگه باز شد
بر قيصر آمد سپه تاخته * به پيروزى و گردن افراخته
ز لشكر چو قيصر بديدش به راه * ز شادى پذيره شدش با سپاه
سر و چشم آن نامور بوس داد * جهان آفرين را همى كرد ياد
و ز آن جايگه بازگشتند شاد * سپهبد كلاه كيان بر نهاد
همه روم با هديه و با نثار * برفتند شادان بر نامدار
[ باژ ايران خواستن قيصر از لهراسب ]
برين نيز بگذشت چندى سپهر * بدل در همى داشت و ننمود چهر
بگشتاسپ گفت آن زمان جنگجوى * كه تا زندهاى زين جهان بهر جوى
بر انديش با اين سخن با خرد * كه انديشه اندر سخن به خورد
بر ايران فرستم فرستادهيى * جهان ديده و پاك و آزادهيى
بلهراسپ گويم كه نيم جهان * تو دارى بآرام و گنج مهان
اگر باژ بفرستى از مرز خويش * ببينى سر مايهء ارز خويش
بريشان سپاهى فرستم ز روم * كه از نعل پيدا نبينند بوم
چنين داد پاسخ كه اين راى تست * زمانه به زير كف پاى تست
[ نامه نگارى قيصر به لهراسب ]
يكى نامور بود قالوس نام * خردمند و با دانش و راى و كام
بخواند آن خردمند را نامدار * كز ايدر برو تا در شهريار
بگويش كه گر باژ ايران دهى * بفرمان گرايى و گردن نهى
بايران بماند به تو تاج و تخت * جهاندار باشى و پيروز بخت
و گر نه مرا با سپاهى گران * هم از روم و ز دشت نيزه وران
نگه كن كه برخيزد از دشت غو * فرخ زاد پيروزشان پيش رو
همه بومتان پاك و ويران كنم * ز ايران بشمشير بيران كنم
فرستاده آمد بكردار باد * سرش پر خرد بد دلش پر ز داد