بسى آفرين كرد فرزند را * مران پاك دامن خردمند را
به دو گفت قيصر كه اى ماهروى * گزيدى تو اندر خور خويش شوى
همه دوده را سر بر افراختى * برين نيكبختى كه تو ساختى
بپرسش به دو گفت زانباز خويش * مگر بر تو پيدا كند راز خويش
كه آرام و شهر و نژادش كجاست * بگويد مگر مر ترا گفت راست
چنين داد پاسخ كه پرسيدمش * نه بر دامن راستى ديدمش
نگويد همى پيش من راز خويش * نهان دارد از هر كس آواز خويش
گمانم كه هست از نژاد بزرگ * كه پرخاش جويست و گرد سترگ
[ ز هر چش بپرسم نگويد تمام * فرخ زاد گويد كه هستم بنام ]
و ز ان جايگه سوى ايوان گذشت * سپهر اندرين نيز چندى بگشت
چو گشتاسپ برخاست از بامداد * سر پر خرد سوى قيصر نهاد
چو قيصر ورا ديد خامش بماند * بران نامور پيشگاهش نشاند
كمر خواست از گنج و انگشترى * يكى نامور افسرى مهترى
ببوسيد و پس بر سر او نهاد * ز كار گذشته بسى كرد ياد
چنين گفت با هرك بد يادگير * كه بيدار باشيد برنا و پير
فرخ زاد را جمله فرمان بريد * ز گفتار و كردار او نگذريد
[ از آن آگهى شد بهر كشورى * بهر پادشاهى و هر مهترى ]
[ نامهء قيصر به الياس و باژخواستن از او ]
بقيصر خزر بود نزديكتر * وزيشان بدش روز تاريك تر
بمرز خزر مهتر الياس بود * كه پور جهاندار مهراس بود
بالياس قيصر يكى نامه كرد * تو گفتى كه خون بر سر خامه كرد
كه چندين بافسوس خوردى خزر * كنون روز آسايش آمد بسر
اگر ساو و باژست و گنج گران * گروگان از آن مرز چندى سران
و گر نه فرخ زاد چون پيل مست * بيايد كند كشورت را چو دست
چو الياس بر خواند آن نامه را * بزهر آب در زد سر خامه را
چنين داد پاسخ كه چندين هنر * نبودى بروم اندرون سر بسر
اگر من نخواهم همى باژ روم * شما شاد باشيد زان مرز و بوم
چنين دل گرفتيد از يك سوار * كه نزد شما يافت او زينهار
چنان دان كه او دام آهرمنست * و گر كوه آهن همان يك تنست
تو او را بدين جنگ رنجه مكن * كه من بين درازى نمانم سخن
سخن چون بميرين و اهرن رسيد * ز الياس و آن دام كو گستريد
فرستاده ميرين بقيصر پيام * كه اين اژدها نيست كايد بدام
نه گرگست كز چاره بىجان شود * ز آلودن زهر پيچان شود
چو الياس در جنگ خشم آورد * جهانجوى را خون به چشم آورد
نگه كن كاين سر افراز مرد * ازو چند پيچد بدشت نبرد
غمى گشت قيصر ز گفتارشان * چو بشنيد زان گونه بازارشان
فرخ زاد را گفت پر مايهاى * همى روم را همچو پيرايهاى