چو آواز او آن دو گردن فراز * شنيدند و بردند پيشش نماز
بگشتاسپ گفتند كاى نرّه شير * كه چون تو نزايد ز مادر دلير
بياورد اهرن بسى خواسته * گرانمايه اسپان آراسته
يكى تيغ برداشت و يك باره جنگ * كمانى و سه چوبه تير خدنگ
بهيشوى داد آن دگر هرچ بود * ز دينار و ز جامهء نابسود
چنين گفت گشتاسپ با سركشان * كزين كس نبايد كه دارد نشان
نه از من كه نر اژدها ديدهام * گر آواز آن گرگ بشنيدهام
و زان جايگه شاد و خرم برفت * بسوى كتايون خراميد تفت
[ بشد اهرن و گاو گردون ببرد * تن اژدها كهتران را سپرد ]
[ كه اين را بدرگاه قيصر بريد * به پيش بزرگان لشكر بريد ]
[ خود از پيش گاوان و گردون برفت * بنزديك قيصر خراميد تفت ]
بروم اندرون آگهى يافتند * جهان ديدگان پيش بشتافتند
چو گاو اندر آمد به هامون ز كوه * خروشى بد اندر ميان گروه
از آن زخم و آن اژدهاى دژم * كزان بود بر گاو گردون ستم
همى آمد از چرخ بانگ چكاو * تو گفتى ندارد تن گاو تاو
هر آن كس كه آن زخم شمشير ديد * خروشيدن گاو گردون شنيد
همى گفت كاين خنجر اهرنست * و گر زخم شيراوژن آهرمنست
همانگاه قيصر ز ايوان براند * بزرگان و فرزانگان را بخواند
بران اژدها بر يكى جشن كرد * ز شبگير تا شد جهان لاژورد
چو خورشيد بنهاد بر چرخ تاج * بكردار زر آب شد روى عاج
فرستاد قيصر سقف را بخواند * بپرسيد و بر تخت زرّين نشاند
ز بطريق و ز جاثليقان شهر * هر آن كس كش از مردمى بود بهر
بپيش سكوبا شدند انجمن * جهان ديده با قيصر و راى زن
باهرن سپردند پس دخترش * بدستورى مهربان مادرش
ز ايوان چو مردم پراكنده شد * دل نامور زان سخن زنده شد
چنين گفت كامروز روز منست * بلند آسمان دلافروز منست
كه كس چون دو داماد من در جهان * نبينند بيش از كهان و مهان
نوشتند نامه بهر مهترى * كجا داشتى تخت گر افسرى
كه نر اژدها با سر افراز گرگ * تبه شد بدست دو مرد سترگ
[ هنر نمودن گشتاسب در ميدان ]
يكى منظرى پيش ايوان خويش * بر آورده چون تخت رخشان خويش
بميدان شدندى دو داماد اوى * بياراستندى دل شاد اوى
بتير و بچوگان و زخم سنان * بهر دانشى گرد كرده عنان
همى تاختندى چپ و دست راست * كه گفتى سوارى بديشان سزاست
چنين تا بر آمد بدين روزگار * بيامد كتايون آموزگار
بگشتاسپ گفت اى نشسته دژم * چه دارى ز انديشه دل را بغم
بروم از بزرگان دو مهتر بدند * كه با تاج و با گنج و افسر بدند