تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
بدين زور و بالا و اين دستبرد * ندانيم همتاى تو هيچ گرد
به دو گفت رو خنجرى كن دراز * ازو دسته بالاش چون پنج باز
ز هر سوش برسان دندان مار * سنانى برو بسته برسان خار
همى آب داده بزهر و به خون * بتيزى چو الماس و رنگ آبگون
يكى باره و گبر و برگستوان * پرند آورى جامهء هندوان
بفرمان يزدان پيروز بخت * نگون اندر آويزمش بر درخت

[ كشتن گشتاسب ، اژدها را و دادن قيصر دختر خود را به اهرن ]

بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست * بياورد چون كارها گشت راست
ز دريا بزين اندر آورد پاى * برفتند يارانش با او ز جاى
چو هيشوى كوه سقيلا بديد * بانگشت بنمود و خود را كشيد
خود و اهرن از جاى گشتند باز * چو خورشيد برزد سنان از فراز
جهانجوى بر پيش آن كوه بود * كه آرام آن مار نستوه بود
چو آن اژدها برز او را بديد * بدم سوى خويشش همى دركشيد
چو از پيش زين اندر آويخت ترگ * برو تير باريد همچون تگرگ
چو تنگ اندر آمد بران اژدها * همى جُست مرد جوان زو رها
سبك خنجر اندر دهانش نهاد * ز دادار نيكى دهش كرد ياد
بزد تيز دندان بدان خنجرش * همه تيغها شد بكام اندرش
بزهر و به خون كوه يك سر بشست * همى ريخت زو زهر تا گشت سست
بشمشير برد آن زمان دست شير * بزد بر سر اژدهاى دلير
همى ريخت مغزش بران سنگ سخت * ز باره در آمد گو نيكبخت
بكند از دهانش دو دندان نخست * پس آنگه بيامد سر و تن بشست
خروشان بغلتيد بر خاك بر * به پيش خداوند پيروزگر
كجا داد آن دستگاه بزرگ * بران گرگ و آن اژدهاى سترگ
همى گفت لهراسپ و فرخ زرير * شدند از تن و جان گشتاسپ سير
بروشن روان و دل و زور و تاب * همانا نبينند ما را بخواب
بجز رنج و سختى نبينم ز دهر * پراكنده بر جاى ترياك زهر
مگر زندگانى دهد كردگار * كه بينم يكى روى آن شهريار
دگر چهر فرخ برادر زرير * بگويم كه گشتم من از تاج سير
بگويم كه بر من چه آمد ز بخت * همى تخت جستم كه گم گشت تخت
پر از آب رخ بارگى بر نشست * همان خنجر آب داده بدست
چو نزديك هيشوى و اهرن رسيد * همه ياد كرد آن شگفتى كه ديد
باهرن چنين گفت كان اژدها * بدين خنجر تيز شد بىبها
شما از دم اژدهاى بزرگ * پر از بيم گشتيد از كار گرگ
مرا كارزار دلاور سران * سر افراز با گرزهاى گران
بسى تيز آيد ز جنگ نهنگ * كه از ژرف دريا برآيد بجنگ
چنين اژدها من بسى ديده‌ام * كه از رزم او سر نپيچيده‌ام
شنيدند هيشوى و اهرن سخن * از آن نو بگفتار دانش كهن