چو قرطاس را جامهء خامه كرد * بهيشوى ميرين يكى نامه كرد
كه اهرن كه دارد ز قيصر نژاد * جهانجوى با گنج و با تخت و داد
بخواهد ز قيصر همى دخترى * كه ماندست از دختران كهترى
همى اژدها دام اهرن كند * بكوشد كزان بد نشان تن كند
بيامد بنزديك من چاره جوى * گذشته سخنها گشادم بدوى
از آن گرگ و آن رزم ديده سوار * بگفتم همه هرچ آمد به كار
چنان هم كه كار مرا كرد خوب * كند بىگمان كار اين مرد خوب
دو تن را بدين مرز مهتر كند * چو خورشيد را بر سر افسر كند
بيامد دوان اهرن چاره جوى * بنزديك هيشوى بنهاد روى
چو اهرن بنزديك دريا رسيد * جهانجوى هيشوى پيشش دويد
ازو بستد آن نامهء دلپسند * برو آفرين كرد و بگشاد بند
به دو گفت هيشوى كاى راد مرد * بيايد كنون او بكردار گرد
يكى نامدارى غريب و جوان * فدى كرد بر پيش ميرين روان
كنون چون كند رزم نر اژدها * بچاره نيابد مگر زو رها
مرا گفتن و كار بر دست اوست * سخن گفتن نيك هر جا نكوست
تو امشب بدين ميزبان راى كن * بنه شمع و دريا دل آراى كن
كه فردا بيامد گو نامجوى * بگويم به دو هرچ گويى بگوى
بشمع آب دريا بياراستند * خورشها بخوردند و مىخواستند
چنين تا سپيده ز ياقوت زرد * بزد شيد بر شيشهء لاژورد
پديد آمد از دشت گرد سوار * ز دورش بديد اهرن نامدار
چو تنگ اندر آمد پياده دوان * پذيره شدش مرد روشن روان
فرود آمد از باره جنگى سوار * مى و خوردنى خواست از نامدار
يكى تيز بگشاد هيشوى لب * كه شادان بدى نامور روز و شب
نگه كن بدين مرد قيصر نژاد * كه گردون گردان به دو گشت شاد
هم از تخمهء قيصرانست نيز * همش فرّ و نام و همش گنج و چيز
بدامادى قيصر آمدش راى * همى خواهد اندر سخن رهنماى
چنو نيست مر قيصران را همال * جوانيست با فرّ و با برز و يال
ازو خواست يك بار و پاسخ شنيد * كنون چارهء ديگر آمد پديد
همى گويدش اژدها گير باش * گر از خويشى قيصر آژير باش
به پيش گرانمايگان روز و شب * بجز نام ميرين نراند بلب
هر آن كس كه باشند زيباى بخت * بخواهد كه ماند به دو تاج و تخت
يكى برز كوهست از ايدر نه دور * همه جاى خوردن گه كام و سور
يكى اژدها بر سر تيغ كوه * شده مردم روم زو در ستوه
همى ز آسمان كرگس اندر كشد * ز دريا نهنگ دژم بركشد
همى دود زهرش بسوزد زمين * نخواند برين مرز و بوم آفرين
گر آن كشته آيد بدست تو بر * شگفتى شوى در جهان سر بسر
ازو ياورت پاك يزدان بود * بكام تو خورشيد گردان بود