چنين داد پاسخ كه از شهر من * بيامد يكى نامور انجمن
مرا هديه اين جوشن و تيغ و خود * بدادند و چندى ز خويشان درود
كتايون مى آورد همچون گلاب * همى خورد با شوى تا گاه خواب
بخفتند شادان دو اختر گراى * جوانمرد هزمان بجستى ز جاى
بديدى بخواب اندرون رزم گرگ * بكردار نرّ اژدهاى سترگ
كتايون به دو گفت امشب چه بود * كه هزمان بترسى چنين نابسود
چنين داد پاسخ كه من تخت خويش * بديدم بخواب اختر و بخت خويش
كتايون بدانست كو را نژاد * ز شاهى بود يك دل و يك نهاد
بزرگست و با او نگويد همى * ز قيصر بلندى نجويد همى
به دو گفت گشتاسپ كاى ماهروى * سمن خدّ و سيمين بر و مشكبوى
بياراى تا ما بايران شويم * از ايدر بجاى دليران شويم
ببينى بر و بوم فرخنده را * همان شاه با داد و بخشنده را
كتايون به دو گفت خيره مگوى * به تيزى چنين راه رفتن مجوى
چو ز ايدر برفتن نهى روى را * هم آواز كن پيش هيشوى را
مگر بگذراند بكشتى ترا * جهان تازه شد چون گذشتى ترا
من ايدر بمانم برنج دراز * ندانم كه كى بينمت نيز باز
بنا رفته در جامه گريان شدند * بران آتش درد بريان شدند
چو از چرخ بفروخت گردنده شيد * جوانان بيدار دل پر اميد
از ان خانهء بزم برخاستند * ز هر گونهيى گفتن آراستند
كه تا چون شود بر سر ما سپهر * بتندى گذارد جهان گر به مهر
و ز ان روى چون باد ميرين برفت * بنزديك قيصر خراميد تفت
چنين گفت كاى نامدار بزرگ * بپايان رسيد آن زيانهاى گرگ
همه بيشه سر تا بسر اژدهاست * تو نيز ار شگفتى ببينى رواست
بيامد دمان كرد آهنگ من * يكى خنجرى يافت از چنگ من
ز سر تا ميانش به دو نيم شد * دل ديو زان زخم پر بيم شد
بباليد قيصر ز گفتار اوى * برافروخت پژمرده رخسار اوى
بفرمود تا گاو و گردون برند * سرا پرده از شهر بيرون برند
يكى بزمگاهى بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
ببردند گاوان گردون كشان * بران بيشه كز گرگ بودى نشان
برفتند و ديدند پيلى ژيان * بخنجر بريده ز سر تا ميان
چو بيرون كشيدندش از مرغزار * بگاوان گردون كش تاو دار
جهانى نظاره بران پير گرگ * چه گرگ آن ژيان نرّه شير سترگ
چو قيصر بديد آن تن پيل مست * ز شادى بسى دست بر زد بدست
همان روز قيصر سقف را بخواند * بايوان و دختر بميرين رساند
نوشتند نامه بهر كشورى * سكوبا و بطريق و هر مهترى
كه ميرين شير آن سر افراز روم * ز گرگ دلاور تهى كرد بوم