تن خويش را بد نخواهد كسى * چو خواهد زمانش نباشد بسى
بباشيد ايمن بايوان خويش * بيزدان سپرده تن و جان خويش
[ پند دادن كىخسرو ايرانيان را ]
بايرانيان گفت پيروز بخت * بماناد تا جاودان تاج و تخت
همه شهر توران گرفته بدست * بايران شما را سراى و نشست
ز دلها همه كينه بيرون كنيد * به مهر اندرين كشور افسون كنيد
كه از ما چنين دردشان در دلست * ز خون ريختن گرد كشور گلست
همه گنج توران شما را دهم * بران گنج دادن سپاسى نهم
بكوشيد و خوبى به كار آوريد * چو ديدند سرما بهار آوريد
من ايرانيان را يكايك نه دير * كنم يك سر از گنج دينار سير
ز خون ريختن دل ببايد كشيد * سر بىگناهان نبايد بريد
نه مردى بود خيره آشوفتن * به زير اندر آورده را كوفتن
ز پوشيده رويان بپيچيد روى * هر آن كس كه پوشيده دارد بكوى
ز چيز كسان سر بتابيد نيز * كه دشمن شود دوست از بهر چيز
نيايد جهان آفرين را پسند * كه جويند بر بىگناهان گزند
هر آن كس كه جويد همى راى من * نبايد كه ويران كند جاى من
و ديگر كه خوانند بيداد و شوم * كه ويران كند مهتر آباد بوم
ازان پس بلشكر بفرمود شاه * گشادن در گنج توران سپاه
جز از گنج ويژه رد افراسياب * كه كس را نبود اندران دست ياب
ببخشيد ديگر همه بر سپاه * چه گنج سليح و چه تخت و كلاه
ز هر سو پراكنده بىمر سپاه * ز تركان بيامد بنزديك شاه
همى داد زنهار و بنواختشان * به زودى همى كار بر ساختشان
سران را ز توران زمين بهر داد * بهر نامدارى يكى شهر داد
بهر كشورى هر كه فرمان نبرد * ز دست دليران او جان نبرد
شدند آن زمان شاه را چاكران * چو پيوسته شد نامهء مهتران
ز هر سو فرستادگان نزد شاه * يكايك سر اندر نهاده به راه
[ نامهء خسرو به كاوس به نويد پيروزى ]
ابا هديه و نامهء مهتران * شده يك بيك شاه را چاكران
دبير نويسنده را پيش خواند * سخن هر چه بايست با او براند
سر نامه كرد آفرين از نخست * بدان كو زمين از بديها بشست
چنان اختر خفته بيدار كرد * سر جادوان را نگونسار كرد
توانايى و دانش و داد ازوست * بگيتى ستم يافته شاد ازوست
دگر گفت كز بخت كاوس كى * بزرگ و جهان ديده و نيك پى
گشاده شد آن گنگ افراسياب * سر بخت او اندر آمد بخواب
بيك رزمگاه از نبرده سران * سر افراز با گرزهاى گران
همانا كه افگنده شد صد هزار * بگلزريون در يكى كارزار
و ز آن پس بر آمد يكى باد سخت * كه بركند شاداب بيخ درخت
به آب اندر افتاد چندى سپاه * كه جستند بر ما يكى دستگاه
بآوردگه در چنان شد سوار * كه از ما يكى را دو صد شد شكار