و گر تو شوى كشته بر دست من * بزنهار يزدان كزان انجمن
نمانم كه يك تن بپيچد ز درد * دگر بيند از باد خاك نبرد
ز گوينده بشنيد خسرو پيام * چنين گفت با پور دستان سام
كه اين ترك بد ساز مردم فريب * نبيند همى از بلندى نشيب
بچاره چنين از كف ما بجست * نمايد كه بر تخت ايران نشست
ز آورد چندين بگويد همى * مگر دخمهء شيده جويد همى
نبيرهء فريدون و پور پشنگ * بآورد با او مرا نيست ننگ
به دو گفت رستم كه اى شهريار * بدين در مدار آتش اندر كنار
كه ننگست بر شاه رفتن بجنگ * و گر همنبرد تو باشد پشنگ
دگر آنك گويد كه با لشكرم * مكن جنگ با دوده و كشورم
ز دريا به دريا ترا لشكرست * كجا رايشان زين سخن ديگرست
چو پيمان يزدان كنى با نيا * نشايد كه در دل بود كيميا
بانبوه لشكر بجنگ اندر آر * سخن چند آلودهء نابكار
[ جنگ ايرانيان با تورانيان ]
ز رستم چو بشنيد خسرو سخن * يكى ديگر انديشه افگند بن
بگوينده گفت اين بد انديش مرد * چنين با من آويخت اندر نبرد
فزون كرد ازين با سياوش وفا * زبان پر فسون بود دل پر جفا
سپهبد بكژّى نگيرد فروغ * زبان خيره پر تاب و دل پر دروغ
گر ايدونك رايش نبردست و بس * جز از من نبرد ورا هست كس
تهمتن بجايست و گيو دلير * كه پيكار جويند با پيل و شير
اگر شاه با شاه جويد نبرد * چرا بايد اين دشت پر مرد كرد
نباشد مرا با تو زين بيش جنگ * ببينى كنون روز تاريك و تنگ
فرستاده برگشت و آمد چو باد * شنيده سراسر برو كرد ياد
پر از درد شد جان افراسياب * نكرد ايچ بر جنگ جستن شتاب
سپه را بجنگ اندر آورد شاه * بجنبيد ناچار ديگر سپاه
يكى با درنگ و يكى با شتاب * زمين شد بكردار درياى آب
ز باريدن تير گفتى ز ابر * همى ژاله باريد بر خود و ببر
ز شبگير تا گشت خورشيد لعل * زمين پر ز خون بود در زير نعل
سپه بازگشتند چون تيره گشت * كه چشم سواران همى خيره گشت
سپهدار با فر و نيرنگ و ساز * چو آمد بلشكرگه خويش باز
چنين گفت با طوس كامروز جنگ * نه بر آرزو كرد پور پشنگ
گمان كه امشب شبيخون كند * ز دل درد ديرينه بيرون كند
يكى كنده فرمود كردن به راه * بران سو كه بد شاه توران سپاه
چنين گفت كآتش نسوزيد كس * نبايد كه آيد خروش جرس
ز لشكر سواران كه بودند گرد * گزين كرد شاه و برستم سپرد
دگر بهره بگزيد ز ايرانيان * كه بندند بر تاختن بر ميان
بطوس سپهدار داد آن گروه * بفرمود تا رفت بر سوى كوه
تهمتن سپه را بهامون كشيد * سپهبد سوى كوه بيرون كشيد