به چپ بر فريبرز كاوس بود * دلافروز با بوق و با كوس بود
برفتند و بردند پرده سراى * سيم روى گودرز بگزيد جاى
شب آمد بر آمد ز هر سو خروش * تو گفتى جهان را بدرّيد گوش
زمين را همى دل بر آمد ز جاى * ز بس نالهء بوق و شيپور و ناى
چو خورشيد بر داشت از چرخ زنگ * بدرّيد پيراهن مشك رنگ
نشست از بر اسب شبرنگ شاه * بيامد بگرديد گرد سپاه
چنين گفت با رستم پيل تن * كه اى نامور مهتر انجمن
چنين دارم اميد كافراسياب * نبيند جهان نيز هرگز بخواب
اگر كشته گر زنده آيد بدست * ببيند سر تيغ يزدان پرست
برآنم كه او را ز هر سو سپاه * به يارى بيايد بدين رزمگاه
بترسند و ز ترس يارى كنند * نه از كين و از كامكارى كنند
بكوشيم تا پيش از ان كو سپاه * بخواند بروبر بگيريم راه
همه بارهء دژ فرود آوريم * همه سنگ و خاكش برود آوريم
سپه را كنون روز سختى گذشت * همان روز رزم اندر آرام گشت
چو دشمن به ديوار گيرد پناه * ز پيكار و كينش نترسد سپاه
شكسته دلست او بدين شارستان * كزين پس شود بىگمان خارستان
چو گفتار كاوس ياد آوريم * روان را همه سوى داد آوريم
كجا گفت كاين كين با دار و برد * بپوشيد زمانه بزنگار و گرد
پسر بر پسر بگذرانم بدست * چنين تا شود سال بر پنج شست
بسان درختى بود تازه برگ * دل از كين شاهان نترسد ز مرگ
پدر بگذرد كين بماند بجاى * پسر باشد اين درد را رهنماى
بزرگان برو آفرين خواندند * ورا خسرو پاك دين خواندند
كه كين پدر بر تو آيد بسر * مبادى بجز شاه و پيروز گر
[ آمدن جهن به پيام افراسياب ]
دگر روز چون خور بر آمد ز راغ * نهاد از بر چرخ زرّين چراغ
خروشى بر آمد بلند از حصار * پر انديشه شد زان سخن شهريار
همانگه در دژ گشادند باز * برهنه شد از روى پوشيده راز
بيامد ز دژ جهن با ده سوار * خردمند و با دانش و مايه دار
بشد پيش دهليز پرده سراى * همى بود با نامداران بپاى
ازان پس بيامد منوشان گرد * خرد يافته جهن را پيش برد
خردمند چون پيش خسرو رسيد * شد از آب ديده رخش ناپديد
بماند اندرو جهن جنگى شگفت * كلاه بزرگى ز سر بر گرفت
چو آمد بنزديك تختش فراز * برو آفرين كرد و بردش نماز
چنين گفت كاى نامور شهريار * هميشه جهان را بشادى گذار
بر و بوم ما بر تو فرخنده باد * دل و چشم بد خواه تو كنده باد
هميشه بدى شاد و يزدان پرست * بر و بوم ما پيش گسترده دست
خجسته شدن باد و باز آمدن * بنيكى همى داستانها زدن
پيامى گزارم ز افراسياب * اگر شاه را زان نگيرد شتاب