تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
نديدند گرسيوز و جهن روى * كه او پيش خسرو شود رزمجوى
عنانش گرفتند و برتافتند * سوى ريگ آموى بشتافتند
چنو باز گشت استقيلا چو گرد * بيامد كه با شاه جويد نبرد
دمان شاه ايلا بپيش سپاه * يكى نيزه زد بر كمرگاه شاه
نبد كارگر نيزه بر جوشنش * نه ترس آمد اندر دل روشنش
چو خسرو دل و زور او را بديد * سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد
بزد بر ميانش به دو نيم كرد * دل برز ايلا پر از بيم كرد
سبك برز ايلا چو آن زخم شاه * بديد آن دل و زور و آن دستگاه
بتاريكى اندر گريزان برفت * همى پوست بر تنش گفتى بكفت
سپه چون بديدند زو دستبرد * بآوردگه بر نماند ايچ گرد
بر افراسياب آن سخن مرگ بود * كجا پشت خود را بديشان نمود
ز تورانيان او چو آگاه شد * تو گفتى برو روز كوتاه شد
چو آوردگه خوار بگذاشتند * بفرمود تا بانگ برداشتند
كه اين شير مردى ز زنگ شبست * مرا بازگشتن ز تنگ شبست
گر ايدونك امروز يك بار باد * ترا جست و شادى ترا در گشاد
چو روشن كند روز روى زمين * درفش دلافروز ما را ببين
همه روى ايران چو دريا كنيم * ز خورشيد تابان ثريا كنيم
دو شاه و دو كشور چنان رزمساز * بلشكرگه خويش رفتند باز

[ گريختن افراسياب ]

چو نيمى ز تيره شب اندر گذشت * سپهر از بر كوه ساكن بگشت
سپهدار تركان بنه بر نهاد * سپه را همه ترگ و جوشن بداد
طلايه بفرمود تا ده هزار * بود ترك برگستوانور سوار
چنين گفت با لشكر افراسياب * كه من چون گذر يابم از رود آب
دمادم شما از پسم بگذريد * بجيحون و زورق زمان مشمريد
شب تيره با لشكر افراسياب * گذر كرد از آموى و بگذاشت آب
همه روى كشور به بىراه و راه * سراپرده و خيمه بد بىسپاه
سپيده چو از باختر بردميد * طلايه سپه را بهامون نديد
بيامد بمژده بر شهريار * كه پردخته شد شاه زين كارزار
همه دشت خيمه‌ست و پرده سراى * ز دشمن سوارى نبينم بجاى
چو بشنيد خسرو دوان شد به خاك * نيايش كنان پيش يزدان پاك
همى گفت كاى روشن كردگار * جهاندار و بيدار و پروردگار
تو دادى مرا فرّ و ديهيم و زور * تو كردى دل و چشم بد خواه كور
ز گيتى ستمكاره را دور كن * ز بيمش همه ساله رنجور كن
چو خورشيد زرّين سپر برگرفت * شب آن شعر پيروزه بر سر گرفت
جهاندار بنشست بر تخت عاج * بسر برنهاد آن دلافروز تاج
نيايش كنان پيش او شد سپاه * كه جاويد باد اين سزاوار گاه
شد اين لشكر از خواسته بىنياز * كه از لشكر شاه چين ماند باز
همى گفت هر كس كه اينت فسوس * كه او رفت با لشكر و بوق و كوس